#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_395

اسمان درون آپارتمانش مشغول غذا دادن به ماهیها بود ، موهایش را بالا بسته ، بلوز و شلوارک کوتاهی به تن داشت او با لبخند به ماهیها نگاه می کرد ، که صدای موبایلش را شنید ، بطرف اتاق خواب راه افتاد ، او حالا کاملا سلامت بود ، گوشی را از روی تخت برداشت ، اسم بهرام بود ، لبخند زیبای و دخترانه ای بر صورتش نشست با شوق گوشی را لمس کرد ، دم گوش گذاشت

سلام

صدای شاد بهرام او را به وجد آورد

سلام خوبی ؟

اره ، تو ؟

عالی

اسمان لبخند بر لب منتظر بود که بهرام ادامه داد

امروز وقتت خالیه ؟

امروز هیچ برنامه ای ندارم چطور ؟

ساعت 5 میام دنبالت

5 ؟

تا آخر شب هم با منی مشکلی که نداری ؟

اسمان خندید

نه

romangram.com | @romangram_com