#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_391

حالت خوب نبود خوابم نمی برد

آسمان قلبش به طپش افتاد ، با گونه هایش سرخ شد ، با صدای لرزان گفت :

من الان خوبم برو بخواب

باید بعد از غذا ، بهت دارو بدم

آسمان دیگر چیزی نگفت ، بهرام بعد از غذا کمی دارو به او داد ، با چشمانی سرخ از بیخوابی به او گفت :

داروهات خواب آورن، کم کم خوابت می بره ، من در اتاق رو باز می زارم ، خودم توی اتاق روبرو می خوابم در اون اتاقم باز می زارم ، بیدار شدی صدام بزن

آسمان سری تکان داد

باشه

آفرین

به او کمک کرد ، تا دراز بکشد ، رویش را با پتوی آبی رنگ گرفت ، آسمان به او نگاه می کرد ، در چشمانش محبت موج می زد ، بهرام با محبت به چشمان به او زل زد ، از اون چیزی که می دید ، لذت می برد ، روی زمین کنار تخت ، نشست ، با صدای آرام از او پرسید :

به من اعتماد داری ؟

آسمان آرام و با محبت جواب داد

آره

بیا از حالا با هم روراست باشم

romangram.com | @romangram_com