#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_385

کنار آسمان روی زمین کنار تخت نشست ، به او چشم دوخت ، نمی دانست چقدر گذشته ، که صدای درب خانه او را متوجه کرد ، پائین رفت ، درب را باز کرد ، پیرمرد و پیرزنی فربه با صورتهای خندان وارد شدند ، دستانشان بیش از آنچه بهرام فکر می کرد ، پر بود ، پیر زن که چشمان ریز در کنار صورتی پر از چین و چروک داشت وسایلش را روی زمین رها کرد ، بطرف بهرام یورش برد محکم او را در آغوش گرفت ، پیرمرد ، مانند او وسایل را روی زمین گذاشت ، دستی به شانه بهرام زد ، بهرام خوشحال آندو را در آغوش گرفت ، پیرزن با گله گفت :

آقا چرا اینقدر طول کشید تا دوباره بیاید ؟

بهرام با همه ی خستگی که صورتش مشخص بود خندید

مشغول بودم الان که اومدم

چند روز می مونید ؟

شاید یک هفته

خوبه

بطرف آشپزخانه رفت ، تمام وسایلی را که خریده بود ، در آنجا گذاشت ، پیرمرد ، به دنبالش ، بهرام بی حال و نگران با حالتی عصبی به آندو گفت :

من می رم بالا اینجا رو تمیز کردین خبرم کنید تا بگم چه کار کنید

پیرمرد سری تکان داد

بله آقا

بهرام با سرعت بالا رفت ، حتی حوصله عوض کردن لباسهایش را نداشت ، روبروی آسمان یک مبل تک قرار داد و نشست ، ، ناخودآگاه صحبت می کرد ، صدایش پر از گله بود

نه اینبار دیگه نه

با چشمانی لبریز از اشک به آسمان نگاه می کرد

romangram.com | @romangram_com