#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_378
بهرام بطرف درب چرخید ، دستش را برای راهنمای او جلو گرفت
- بفرماید
آسمان لبخندی زد ، راه افتاد .
استیج تالار که از یک مستطیل بزرگ که با یک راه مستطیل مانند بیست متری به یک استیج دایره مانند بزرگ در وسط تالار وصل می شد ، کسانی که در تالار بعنوان تماشاچی آمده بودند ، همه از سران و دلتمردان بزرگ ، ادیبان و هنرمندان که با لباسهای رسمی بودند ، برای شرکت در این مراسم دیدن تاج جواهر نشان در آخر مراسم دعوت شده بودند ، تمام چراغهای تالار به یکباره خاموش شدند ، صدای هم همه ی بلند شد ، تا وقتی این صدا بلند بود که به جای صدای موسیقی در تمام فضای تالار در تاریکی صدای سم اسبانی که به تاخت می رفتند به گوش رسید ، تالار درون سکوت فرو رفت ، کم کم صدای تاخت اسب کم می شد ، تا اینکه صدای نفسهای در کنار صدای کم پای اسبان بگوش می رسید ، صدای نفسهای دو جوان ، صدای نفسهای دختر و مردجوانی به همراه صدای سم اسبان که روی زمین سفت خورده می شد ، در کنار صدای ضعیف سم اسبان نفسهای آنها در تکاپو و حرکت و دویدن بود ، که ناگهان نور کمی استیج دایره مانند را روشن کرد ، صدای نفسهای دختر جوان بیشتر شد ، در این موقعه آسمان با شدت دوید ، و روی استیج کمی بطرفی که از آن آمده بود با ترس چرخید ، که صدای کشیدن ضح کمانی و نفیر تیری به گوش رسید ، آسمان بشدت تکان خورد ، صدای جیلغ بلندی بگوش رسید ، صدای آه بلند تماشاچیان بگوش رسید بعد با ناباوری به سینه اش نگاه کرد ، در میان جیغ بلند او صدای فریاد دلخراش مرد جوانی بگوش رسید ، بهرام با سرعت به حالت دو خود را به او رساند ، پیش از اینکه به او برسد ، باز هم صدای کشیده شدن ضح کمان ، رها شدن تیر و صدای نفیر تیر ، بهرام درست روبروی آسمان که با ناباوری و غم به او نگاه می کرد رسید ، ناگهان از پشت تکان خورد ، صدای آخ بلندی شنید ، صدای جیغ زن جوانی از تماشاچیان بگوش رسید ، بهرام هم به سینه اش نگاه کرد ، بعد لبخند تلخی به آسمان زد ، آسمان دیگر قدرت نداشت کم کم خم می شد که بهرام او را محکم در آغوش کشید ، هر دو روی زمین افتادند ، آسمان کمرش روی زمین بود ، بهرام روی بدن او افتاده بود ، صدای نفسهای تماشاچیان به گوش می رسید ، صدای نفسهای آندو کم تر می شد ، باز صدای پای اسبان به گوش می رسید ، که دور آندو می چرخیدند ، بعد از اینکه چندین بار دور آندو چرخیدند ، راه آمده را به تاخت رفتند ، بعد از گذشت یک لحظه سکوت ، صدای طپش قلبی بگوش رسید و صدای طپش قلب دیگری کنار قلب پیشین ، آهنگ زندگی را نوید می دادند و ناگهان باز همه جا تاریک شد ، همه متعجب و ترسیده منتظر بودند ، ناگهان صدای یکی از آن دو طپش قلب کم و کم شد ، باز یک نور ضعیف اسیج را روشن کرد ، بهرام روی آسمان افتاده بود ، اطرافشان پر از خون ، صدای قلب ضعیف قطع شد ، بهرام آرام بلند شد ، ولی ماکتی از آن دو که در دو طرف گذاشته بودند ، به همان شکل قرار داشت ، مانند این بود که روح او ارام از جسدش جدا می شود ، در دو طرف تماشاچیان ماکت را بطرف خود می دیدند ، بهرام بلند شد ایستاد ، نگاه غریبانه ای به اطراف انداخت ، بعد به جسد خود و آسمان نگاه کرد ، صدای طپش قلب هنوز بگوش می رسید ، که آرام آرام صدای موسیقی غم انگیزی که بیشتر صدای از فلوت بود در کنار طپش قلب در فضا پیچید ، بهرام با غم به آسمان نگاه می کرد ، آرام شروع به چرخش کرد ، او تمام حرکات رقصش را با غم انجام می داد ، طوری با حس اینکار را می کرد که تمام تماشاچیان تحت تاثیر قرار گرفته بودند ، چندین تن اشک می ریختند ، بهرام آرام و با غم می رقصید ، به آسمان و دوری از او اشاره می کرد که صدای طپش قلب ضعیف ، ضعیف تر شد تا اینکه قطع شد ، بهرام با فاصله از آسمان می چرخید ، که ناگهان ایستاد ، به سمت جسدهایشان نگاه کرد ، آسمان آرام آرام از جا بلند شد ، متعجب به اطراف نگاه کرد ، بعد هم به جسدهایشان ، او هم با غم به جسدها نگاه کرد ، که چرخید و بهرام را روبروی خود دید ، لبخند زیبای بر لبش نشست ، هر دو با خوشحالی به سمت هم رفتند ، همدیگر را عاشقانه در آغوش کشیدند ، بعد کمی از هم فاصله گرفتند ، دستان همدیگر را گرفتند ، سرجایشان چرخیدند ، اینبار نوای فلوت قطع شد ، صدای باد در گندمزار به گوش رسید ، در کنار ان آهنگ ملایم عاشقانه ای به گوش رسید ، کنار هم عاشقانه و آرام می رقصیدند ، آسمان روی زمین زانو زد ، بهرام بالای سر او می رقصید ، دستانش را مانند بالهای یک پرنده از هم باز کرد ، آسمان از جا بلند شد ، دستانش را به دستان بهرام چسباند ، با هم یک شدند ، چنان عاشقانه می رقصیدند ، که هیچکس نمی توانست ، پلک بزند ، کم کم موسیقی قطع شد ، صداهای مانند ، بال زدن پرندگان بگوش رسید ، هر دو ایستادند ، منتظر و ترسیده ، به صدا ها گوش می کردند ، نورهای کوچکی در اطراف آندو شروع به چرخیدند کردند ، بهرام آسمان را محکم در آغوش کشید ، هر دو با ترس به نورها خیره شدند ، ناگهان صداها قطع شد ، و نور سبز رنگی از سقف تالار به آندو تابید ، آندو لبخندی بر لب آوردند ، به یکباره نوری که روی بهرام و آسمان بود ، خاموش شد ، تنها نور سبز رنگ و نورهای کوچک اطراف آنها به چشم می آمد ، بهرام و آسمان دیده نمی شدند ، بهرام و آسمان تبدیل به دو نور بزرگ سبز رنگ شده به بالا رفتند و به آن نور پیوستند ، یکباره تالار کاملا روشن شد همه سر پا ایستادند و بلند و با هیجان آندو را تشویق می کردند ، ولی آندو بر روی استیج نیامدند ، تنها صدای مردم که کم کم کمتر می شد .
بهرام و آسمان روبروی هم در راهروی شلوغ ایستاده بودند ، هم همه ی درون راهرو زیاد بود ، همه در تدارک و اجرای برنامه بعدی بودند ، بهرام با حالتی هیجان زده ، به آسمان گفت :
- باید بریم طبقه دوم و از اونجاست که باید بریم تاج رو برداریم
آسمان سرش را به علامت تائید تکان داد و بهرام خیلی عادی و خونسرد بدون توجه به اطراف یا حتی نگاهی مشکوک به دور و برو بطرف پله ها در قسمت چپ آخر راهرو بود راه افتاد ، آسمان هم مانند او بی توجه به اطراف راه افتاد ، از پله ها بی دردسر بالا رفتند ، بهرام روی پله ها برگشت ، به آسمان نگاه کرد ، آندو تنها در چشمان هم هیجان و استرس را می دیدند ، روی پاگرد طبقه دوم ، بهرام نگاهی به اطراف کرد ، جعبه برق را دید ، آسمان نگاهی به طبقه دوم کرد ، تاریک بود ، آسمان به بهرام سری تکان داد آندو پیش از اینکه دست به چیزی بزنند هر کدام یک جفت دست کش به دست کردند ، او هم درب جعبه برق را باز کرد ، برق طبقه دوم را قطع کرد ، هر دو با خیالی تا حدودی راحت از هر گونه دوربین مداربسته که از پیش و تلویویزنهای اتاقهای که پیش از آن هک کرده بودند ، و اشعه ای لیزر به راحتی پا به طبقه دوم گذاشتند ، طبقه دوم یک نمایشگاه بزرگ در خود داشت که اکنون با وجود هنرهای دستی و بومی در تاریکی جلوه ای نداشت، در سمت دیگر یک سری سرویسهای بهداشتی و یک دفتر بزرگ مدیریت قرار داشت ، بهرام و آسمان به آرامی به درون دفتر رفتند ، بدون هیچگونه وقت کشی یا حرف یا دقتی به دفتر بکنند بطرف تابلو نقاشی بر روی دیوار رفتند ، بهرام خیلی آرام تابلو را از روی دیوار برداشت ، روی زمین قرار داد ، پشت تابلو یک راه مخفی تنگ نمایان شد ، بهرام به آسمان نگاه کرد ، از کنار میز یک صندلی آورد و زیر آن راه مخفی گذاشت، نگاهی پر از ترس به آسمان انداخت، در تاریکی برق چشمان بهرام برای او عجیب بود، آسمان هم به چشمان او نگاه می کرد ، او هم در درون احساس عجیبی داشت، حس ترس، استرس و... . چشم از بهرام گرفت و آروم روی صندلی قرار گرفت، بهرام دستی به بازوی راست او کشید، آسمان بطرفش چرخید و سرش را خم کرد، بهرام با صدای زمزمه وار و عصبی گفت:
- تو نرو من میرم.
آسمان متعجب به او چشم دوخت از اول قرار بر این بود که او برود و حالا.. آسمان به چشمان عصبی او نگاه کرد و متعجب با صدای ارام پرسید:
- یعنی چی؟؟
- نمیدونم، فقط تو نرو خودم میرم
- نمیشه تو جا نمیشی
- می دونم ولی نمی تونم بزارم تو بری
romangram.com | @romangram_com