#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_376
- استرس داری ؟
آسمان لبخند کوچکی زد ، با چشمانی که نور تشویش در آن می درخشید گفت :
- یک کم
- یک کم ؟
- نه ، زیاد
- حالا شد
بهرام بطرف درب چرخید ، دستش را برای راهنمای او جلو گرفت
- بفرماید
آسمان لبخندی زد ، راه افتاد .
استیج تالار که از یک مستطیل بزرگ که با یک راه مستطیل مانند بیست متری به یک استیج دایره مانند بزرگ در وسط تالار وصل می شد ، کسانی که در تالار بعنوان تماشاچی آمده بودند ، همه از سران و دلتمردان بزرگ ، ادیبان و هنرمندان که با لباسهای رسمی بودند ، برای شرکت در این مراسم دیدن تاج جواهر نشان در آخر مراسم دعوت شده بودند ، تمام چراغهای تالار به یکباره خاموش شدند ، صدای هم همه ی بلند شد ، تا وقتی این صدا بلند بود که به جای صدای موسیقی در تمام فضای تالار در تاریکی صدای سم اسبانی که به تاخت می رفتند به گوش رسید ، تالار درون سکوت فرو رفت ، کم کم صدای تاخت اسب کم می شد ، تا اینکه صدای نفسهای در کنار صدای کم پای اسبان بگوش می رسید ، صدای نفسهای دو جوان ، صدای نفسهای دختر و مردجوانی به همراه صدای سم اسبان که روی زمین سفت خورده می شد ، در کنار صدای ضعیف سم اسبان نفسهای آنها در تکاپو و حرکت و دویدن بود ، که ناگهان نور کمی استیج دایره مانند را روشن کرد ، صدای نفسهای دختر جوان بیشتر شد ، در این موقعه آسمان با شدت دوید ، و روی استیج کمی بطرفی که از آن آمده بود با ترس چرخید ، که صدای کشیدن ضح کمانی و نفیر تیری به گوش رسید ، آسمان بشدت تکان خورد ، صدای جیلغ بلندی بگوش رسید ، صدای آه بلند تماشاچیان بگوش رسید بعد با ناباوری به سینه اش نگاه کرد ، در میان جیغ بلند او صدای فریاد دلخراش مرد جوانی بگوش رسید ، بهرام با سرعت به حالت دو خود را به او رساند ، پیش از اینکه به او برسد ، باز هم صدای کشیده شدن ضح کمان ، رها شدن تیر و صدای نفیر تیر ، بهرام درست روبروی آسمان که با ناباوری و غم به او نگاه می کرد رسید ، ناگهان از پشت تکان خورد ، صدای آخ بلندی شنید ، صدای جیغ زن جوانی از تماشاچیان بگوش رسید ، بهرام هم به سینه اش نگاه کرد ، بعد لبخند تلخی به آسمان زد ، آسمان دیگر قدرت نداشت کم کم خم می شد که بهرام او را محکم در آغوش کشید ، هر دو روی زمین افتادند ، آسمان کمرش روی زمین بود ، بهرام روی بدن او افتاده بود ، صدای نفسهای تماشاچیان به گوش می رسید ، صدای نفسهای آندو کم تر می شد ، باز صدای پای اسبان به گوش می رسید ، که دور آندو می چرخیدند ، بعد از اینکه چندین بار دور آندو چرخیدند ، راه آمده را به تاخت رفتند ، بعد از گذشت یک لحظه سکوت ، صدای طپش قلبی بگوش رسید و صدای طپش قلب دیگری کنار قلب پیشین ، آهنگ زندگی را نوید می دادند و ناگهان باز همه جا تاریک شد ، همه متعجب و ترسیده منتظر بودند ، ناگهان صدای یکی از آن دو طپش قلب کم و کم شد ، باز یک نور ضعیف اسیج را روشن کرد ، بهرام روی آسمان افتاده بود ، اطرافشان پر از خون ، صدای قلب ضعیف قطع شد ، بهرام آرام بلند شد ، ولی ماکتی از آن دو که در دو طرف گذاشته بودند ، به همان شکل قرار داشت ، مانند این بود که روح او ارام از جسدش جدا می شود ، در دو طرف تماشاچیان ماکت را بطرف خود می دیدند ، بهرام بلند شد ایستاد ، نگاه غریبانه ای به اطراف انداخت ، بعد به جسد خود و آسمان نگاه کرد ، صدای طپش قلب هنوز بگوش می رسید ، که آرام آرام صدای موسیقی غم انگیزی که بیشتر صدای از فلوت بود در کنار طپش قلب در فضا پیچید ، بهرام با غم به آسمان نگاه می کرد ، آرام شروع به چرخش کرد ، او تمام حرکات رقصش را با غم انجام می داد ، طوری با حس اینکار را می کرد که تمام تماشاچیان تحت تاثیر قرار گرفته بودند ، چندین تن اشک می ریختند ، بهرام آرام و با غم می رقصید ، به آسمان و دوری از او اشاره می کرد که صدای طپش قلب ضعیف ، ضعیف تر شد تا اینکه قطع شد ، بهرام با فاصله از آسمان می چرخید ، که ناگهان ایستاد ، به سمت جسدهایشان نگاه کرد ، آسمان آرام آرام از جا بلند شد ، متعجب به اطراف نگاه کرد ، بعد هم به جسدهایشان ، او هم با غم به جسدها نگاه کرد ، که چرخید و بهرام را روبروی خود دید ، لبخند زیبای بر لبش نشست ، هر دو با خوشحالی به سمت هم رفتند ، همدیگر را عاشقانه در آغوش کشیدند ، بعد کمی از هم فاصله گرفتند ، دستان همدیگر را گرفتند ، سرجایشان چرخیدند ، اینبار نوای فلوت قطع شد ، صدای باد در گندمزار به گوش رسید ، در کنار ان آهنگ ملایم عاشقانه ای به گوش رسید ، کنار هم عاشقانه و آرام می رقصیدند ، آسمان روی زمین زانو زد ، بهرام بالای سر او می رقصید ، دستانش را مانند بالهای یک پرنده از هم باز کرد ، آسمان از جا بلند شد ، دستانش را به دستان بهرام چسباند ، با هم یک شدند ، چنان عاشقانه می رقصیدند ، که هیچکس نمی توانست ، پلک بزند ، کم کم موسیقی قطع شد ، صداهای مانند ، بال زدن پرندگان بگوش رسید ، هر دو ایستادند ، منتظر و ترسیده ، به صدا ها گوش می کردند ، نورهای کوچکی در اطراف آندو شروع به چرخیدند کردند ، بهرام آسمان را محکم در آغوش کشید ، هر دو با ترس به نورها خیره شدند ، ناگهان صداها قطع شد ، و نور سبز رنگی از سقف تالار به آندو تابید ، آندو لبخندی بر لب آوردند ، به یکباره نوری که روی بهرام و آسمان بود ، خاموش شد ، تنها نور سبز رنگ و نورهای کوچک اطراف آنها به چشم می آمد ، بهرام و آسمان دیده نمی شدند ، بهرام و آسمان تبدیل به دو نور بزرگ سبز رنگ شده به بالا رفتند و به آن نور پیوستند ، یکباره تالار کاملا روشن شد همه سر پا ایستادند و بلند و با هیجان آندو را تشویق می کردند ، ولی آندو بر روی استیج نیامدند ، تنها صدای مردم که کم کم کمتر می شد .
اتاق گریم ، اتاق نسبتا بزرگی بود، با فضای گرم، آندو روبروی آینه نشسته بودند و مشغول گریم چهره های خود بودند که صدای درب آمد هردو با صورتی که لکه های سرخ خون مانندی روی آن تا زیر گردن ادامه داشت به طرف درب برگشتند صدای بهرام بلند شد:
- بله.
درب باز شد ، دختر جوانی بود ، با بلوز و شلوار فرم رو به او کرد ، با کلمات دست و پاشکسته ای به انگلیسی گفت :
romangram.com | @romangram_com