#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_366


بطرف سمندریان رفت

- سلام پیرمرد

- سلام پسرجون خوش اومدی

بهرام سری تکان داد ، به میز تکیه داد و به آسمان چشم دوخت ،آسمان عصبانی سر پا ایستاد ،بهرام متعجب لبخندی زد

- چی شده ؟ از دست من عصبانی هستی ؟

آسمان با چشمان عصبی به او چشم دوخت

- عصبانی ! نه

نفسش را حبس کرد و با خشم به او زل زد ،بهرام تلاش کرد برای او توضیح بدهد

- آسمان برات توضیح میدم ، نقشه ات شگفت انگیز بود ، فقط تو یه مشکل داشتی ، اونم من بهت توصیه می کنم ، هیچ وقت به یه مرد انگلیسی که یه لکه بزرگ قهوه ای روی صورتش داره اعتماد نکن

آسمان چشمان پر از نفرتش را از او گرفت ، به سمندریان نگاه کرد ، با صدای که تلاش می کرد ، آرام باشد گفت :

- من بعدا میام پیشت

سمندریان با عجله سر پا ایستاد

- آسمان گوش کن


romangram.com | @romangram_com