#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_364
- متشکرم
نقاش پیر گفت :
- حالا چطوری می خواهید این تابلو را از کشور خارج کنید ؟
- من یک پیک دارم اون را از این جا بیرون می بره ، منتظرش باش می فرستمش
آسمان در طی مسیر رفتن به هتل لبخندی مغرورانه زد به بهرام فکر کرد که وقتی بفهمد او این کار را کرده چه میکند ، آسمان درون لابی هتل منتظر پیک بود تا وقتی او وارد شد،آسمان با دیدن او به نقاش پیر تلفن کرد.
- پیک من اومده تا چند دقیقه دیگه او رو می فرستم، نقاشی رو بهش بده..
نقاش پیر فریاد کشید:
- چی ؟ پیک شما نیم ساعت پیش اینجا بود و تابلو رو برد.
آسمان با حالتی عصبی روبروی سمندریان درون دفتر هتل او نشسته بود، او مانتو سفید تنگ و شلوار جین سیاه، کفش پاشنه بلند سیاه، موهایش را بالای سر جمع کرده بود موهای جلویش را طاق بلندی زده بود روسری کوتاه سیاهی بر سر داشت، چشمانش را خط چشم پهنی کشیده بود ، سمندریان لبخندی پدرانه به او زد.
- ناراحت نباش می دونم خیلی ناراحتی از اینکه بهرام زودتر از تو کارها رو کرد
آسمان عصبی به حرف آمد
- ولی من زودتر از او اونجا بودم ، همه کارها رو کردم
- دخترم ولی بهرام تابلو رو آورد
romangram.com | @romangram_com