#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_343

بهرام از قیافه ی او خنده اش گرفت ، بلند خندید :

- می ترسی ؟

- نباید بترسم ؟!

- نه خودم حواسم هست

- من نمی یام

بهرام همچنان می خندید

- تو نمیای با کی بپرم ؟

آسمان عصبی جواب داد

- نمی دونم یه فکری کن

- ولی من می برمت

آسمان هم خندید ، بهرام از کنار او بودن ، لذت می برد ، آسمان از حرف زدن با او لذت می برد ، آندو روز خوبی را کنار هم گذرانده بودند .

رستوران نیمه تاریک و هوای مطبوع داشت ، صدای موسیقی آرامی که در فضا در جریان بود ، آنجا را دلپذیر کرده بود ، مرد جوانی که بنظر 38 ساله می آمد ، او اندامی درشت و کمی گوشت آلود داشت ، کت و شلوارش سفید با خطهای عمودی سیاه بود ، کروات سیاه و کلاه شاپو سفیدی به سرش بود داخل رستوران شد. عصای کوتاه زیبایی به رنگ سبز که دسته ایی گرد طلایی داشت را به دست داشت، کفش ورنی سفیدش برق می زد، هر چقدر در تاریک و روشن جلو می آمد پوست سبزه اش بیشتر به چشم می آمد، چشمانی سبز تیره داشت و سبیلی باریک که وسطش خالی بود بر پشت لبش خودنمایی می کرد، هر کس او را می دید، به یاد مردان در سالهای دهه 1920 می افتاد با صورتی جدی و جذاب به آنها نگاه میکرد، بطرف گوشه سمت راست دنج رستوران رفت، یک مرد میانسال پشت یک میز گردی که صندلیهای سیاه رنگ که تکیه گاه های بلند داشت. مرد میانسال موهای جوگندمی و پوستی سفید داشت، کت و شلواری سیاه برتن داشت، مرد جوان روبروی او نشست. سری تکان داد، مرد میانسال تحت تاثیر جذابیت او قرار گرفته بود، در تاریک و روشن برای او تعظیم کرد. مرد جوان با چشمان جدی به او زل زد، مرد میانسال کمی عرق کرده بود. شروع به صحبت کرد با صدای لرزان به حرف آمده بود:

- شما چطور شد تصمیم گرفتین با من کار کنید؟

او به زبان ترکی آذری صخبت می کرد مرد جوان پوزخندی زد و با صدای تحقیرامیز با همان زبان ولی لهجه ای آمریکای گفت:

romangram.com | @romangram_com