#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_317
سینی را بلند کرد ، روی زمین گذاشت ، برگشت به احلام نگاه کرد ، او بی هوش شده بود ، او می دانست احلام فردا صبح چیزی به خاطر نمی آورد ، لبخند مغرورانه ای زد
- بهرام تو شگفت انگیزی
خندید خم شد ، ظرف کیک بستنی را برداشت ، از اتاق بیرون رفت ، خوشحال و خندان بطرف تلویویزن رفت ، روی مبل لم داد و در حین تماشای تلویویزن با ولع کیک بستنی می خورد ، او تا نیمه شب تلویویزن نگاه کرد ، بعد خواباآلود بلند شد ، بطرف اتاق مهمان رفت ، نگاهی به احلام که بیهوش سمت راشت ، تخت افتاده بود ، انداخت باید حالا ادامه نقشه را اجرا می کرد ، بلوزش را در اورد ، روی زمین انداخت و با فاصله کنار احلام درازکشید ، بعد از چند دقیقه خوابش برد .
بهرام با تکانهای شدید دستی چشم باز کرد ، کم کم چشمانش را باز کرد و فریاد کشید ، احلام روی او خم شده بود که از فریاد او ترسید و کمی فاصله گرفت ، موهای و آریش بهم ریخته شده منظره ترسناکی به وجود آورده بود ، بهرام نفس بلندی کشید ، چشمانش را روی هم گذاشت
- برو حموم ، این چه وضعیه ترسیدم
احلام بی حال به او خیره شد
- سرم درد میکنه
- حق داره درد کنه با اون همه مشروبی که خوردی
- چه کار کنم ؟
- فعلا پاشو برو حموم
احلام مطیعانه پتو را کنار زد ، بلند شد ، بهرام به ساعت روی پا تختی نگاه کرد ، ساعت 12 ظهر بود ، چشمش را بست و باز کمی چرت زد تا که احلام بالای سرش آمد ، حوله حمام دورش بود ، موهایش هم درون حوله ای دیگر بود ، با صدای آرام گفت :
- بلند نمی شی یه چیزی بخوریم ؟
بهرام سری تکان داد و او ادامه داد
- من می رم توی آشپزخانه تو هم بیا
romangram.com | @romangram_com