#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_312


- مگه باید بگی با رفتارت نشون دادی

- با کدوم رفتار؟

- اینکه با من بیرون میای ، می ری مهمونی

- همین ؟!

- یعنی دوستم نداری ؟

بهرام دهان باز کرد که بگوید نه ، ولی به یاد پروژه اش افتاد ، سکوت کرد ، احلام از این سکوت کمی دلگرم شد ، جلو رفت دست او را گرفت ، روی تخت نشاند ، با التماس به او نگاه کرد

- تو حتی من نبوسیدی ، من می خوام همه ی کارها رو امشب انجام بدم

بهرام متعجب به او نگاه می کرد ، باورش نمی شد ، احلام چنین چیزی از او بخواهد ، ناگهان جرقه ای در مغزش زده شد ، دست او را فشرد و لبخند موزیانه ای زد ، احلام را محکم کشید ، که روی تخت افتاد ، احلام فریاد آرامی کشید ، با چشمانی ترسیده به او نگاه می کرد ، بهرام با چشمان و حالتی که نشان می داد به او جذب شده ، روی او خم شد ، با صدای آرام و نفسی گرفت گفت :

- فکر می کنم واقعا امشب شب خوبی بشه

احلام لبخند شادی زد و دستانش را دور گردن او حلقه کرد ، چشمان بهرام به لبان او خیره شده جلوتر میرفت ، که احلام به نفس زدن افتاد ، ولی او را نبوسید ، از او فاصله گرفت ، درست روی تخت دراز کشید ، احلام که نفس نفس می زد ، نفس بلندی کشید ، بلند شد ، به او نگاه کرد ، با حالتی پرسشجویانه به او نگاه کرد ،

- چی شد ؟

بهرام لبخند مغرورانه ای شد

- فکر نمی کنی تو در مقابل چیزی که از من می خوای باید یه چیزی بدی ؟


romangram.com | @romangram_com