#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_304
آسمان نگاهی به پشت سر بهرام کرد ، و با پوزخندی گفت :
- فکر نکنم بتونی بری
بهرام متعجب پرسید :
- چطور ؟
آسمان به پشت سر او اشاره کرد
- خانم هلوت داره میاد
- خانم من ؟!
آسمان باز به پشت سر او اشاره کرد ، بهرام برگشت و دختر همراهش را دید که با عجله به او نزدیک می ود ، پوزخندی زد
- پروژه داره میاد
آسمان سرش را چرخاند به او که بی تفاوت بود نگاه کرد ، بهرام به او نگاه کرد چشمکی زد ، ناگهان رنگ نگاهش تغییر کرد ، باز حریص شد و به گردن لخت آسمان نگاه کرد و بعد چانه او که چاله کوچکی روی آن بود ، لبهایش ، آسمان باز احساس تنگی نفس کرد ، بهرام چشمش را بالا گرفت و به چشمان او زل زد ، چشمان حریص و هیز او در میان چشمان او می چرخید ، آسمان احساس گرما می کرد ، بهرام سرش را چرخاند و به روبرو نگاه کرد ، با بی تفاوتی گفت :
- ببخشید
بطرف دختر راه افتاد
، آسمان با نگاهش او را دنبال می کرد ، دختر دستش را دور بازوی او حلقه کرد و با خنده برای او که بی تفاوت نگاهش می کرد عشوه می آمد .
romangram.com | @romangram_com