#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_300


انور نگاهی به اطراف کرد و بادیدن مرد مسنی با خنده به آسمان گفت :

- من زود بر می گردم

آسمان سری تکان داد و او رفت ، به اطراف نگاه کرد ، دختر همراه بهرام را از دور روبروی خود دید که با عشوه و ناز موضوعی را برای بهرام که پشت به او بود تعریف می کرد ، آسمان نفسش را از بینی با عصبانیت بیرون داد ، به آنها پشت کرد ، به سراغ میوه ها رفت ، چنگال کوچکی برداشت و یک قاچ دایره شکل کیوی برداشت ، از مزه ترش آن لذت برد ، ولی باز به یاد بهرام افتاد و با عصبانیت شروع به جویدن کرد ، یک آلبالو ترش به دهان گذاشت و باز هم عصبی می جوید ، همانطور میوه می خورد ، نمی دانست ، چقدر خورده و یا چقدر گذشته که بهرام را با چشمانی متعجب روبروی خود دید ، دهانش پر بود ، بهرام با چشمانی متعجب و لبخند به او نگاه می کرد

- سلام

آسمان تند تند میوه را جوید ، قورت داد ولی جواب نداد ، بهرام با لبخند اخم جالبی کرد

- چرا اینقدر عصبی میوه می خوری ؟

آسمان پوزخندی زد

- عصبی ؟!

باز چنگال را درون یک قارچ کیوی برد و به دهان گذاشت ، بهرام حرکت او را دنبال می کرد

- بله ، اینطوری دندونات از کار می افتن

- مهم نیست

باز برداشت و با چشمانی پر از کینه به بهرام زل زد ، بهرام با تعجب و خنده نگاهش کرد ، دستی جلو برد و یک چنگال کوچک برداشت و یک قاچ کیوی برداشت و پیش از اینکه به دهان بگذارد به چشمان پر از کینه آسمان که به خوبی برق کینه اش را می دید نگاه کرد

- بزار ببینم اینقدر خوشمزه است ؟


romangram.com | @romangram_com