#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_296
آسمان رویش را چرخاند و به انور نگاه کرد و او هم با لبخند به بهرام گفت :
- ایشون خانم مستانه سالاری خانی هستند
آسمان با اعتماد بنفس به بهرام نگاه کرد، بهرام با چشمانی از حدقه بیرون زده به او نگاه کرد و با لبخند پرسید: خانم ...
آسمان آرام و شمرده او هم انگلیسی صحبت می کرد –
- سالاری خانی
- آهان سالاری خانی، من فک کنم شوهر شما رو بشناسم
آسمان برق شیطنت را در چشمان بهرام دید، او را گیر انداخته بود، انور با چشمانی عصبی به آسمان نگاه کرد وگفت:
- مستانه جان شما به من نگفته بودید ازدواج کردین
آسمان بی تفاوت جواب داد:
- من دو سال پیش ازدواج کردم
- همسرتون کجاست؟
- او بیمارِ، خونست
بهرام به آسمان نگاه می کرد و وقتی بی تفاوتی او را می دید، خنده اش می گرفت برای اینکه بیشتر لذت ببرد پرسید:
romangram.com | @romangram_com