#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_279
- اینم یه جور ماجرا جویی دیگه
- ولی خیلی خطرناکه
بهرام به برج نگاه کرد و با صدای عجیب گفت :
- درسته بوی مرگ می ده
آسمان با صدای تحلیل رفته پرسید
- پس چرا بریم ؟
بهرام جوابی نداد ، به برج نگاه کرد ، ولی باز سرش را چرخاند به چشمان او نگاه کرد ، با حس عجیبی به او گفت :
- من همیشه دوست داشتم این کار رو انجام بدم ، ولی تنها نه
آسمان نمی دانست چه رازی در چشمان او هست که او را جادو می کند ، این حس را دوست داشت ، بهرام ادامه داد
- با من میای ؟
آسمان به چشمان او نگاه می کرد ، حس گرمای مطبوعی در تنش می پیچید ، آرام جواب داد
- می ترسم
بهرام هم مانند او آرام جواب داد :
- نترس به من اعتماد کن
romangram.com | @romangram_com