#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_265

- آخه فکر نمی کردم به کار شرافتمندانه علاقه داشته باشی ؟

- من که تا آخر عمر نمی تونم اون کارها رو ادامه بدم

- می دونم

- تو چی نمی خوای این کار رو رها کنی ؟

آسمان خندید

- هنوز بهش فکر نکردم ، تازه ...

به بهرام نگاه کرد ، منتظربه او چشم داشت تا که جمله اش را تمام کند ولی آسمان قصد ادامه آنرا داشت ، پس با اشاره به طرف متصدی که باز بطرف آنها می آمد گفت :

- برو منتظر هستن

بهرام نگاهی به متصدی کرد و با شیطنت گفت :

- باشه نگو ولی آخرش که می فهمم

آسمان خندید و بهرام هنوز کنجکاو نگاهش می کرد ، بهرام نگاه عمیقی به چشمان زیبای او کرد ، با لبخندی محوی گفت :

- ببخشید من زود میام

بطرف مرد جوان رفت .

، آسمان به قفسه های دیگر رفت ، خریدش تمام شده بود ناخوداگاه حتی بیشتر از آنچه که می خواست خودش را سرگرم کرد ، ولی بهرام نیامد با اینکه دلش می خواست او را ببیند ، تصمیم گرفت که برود ، بعد از اینکه پول کتاب ها را پرداخت کرد ، و با کمک یک متصدی مرد ، آنها را در ماآسمان جای داد ، عینکش را زد ، درب جلو را باز کرد که بنآسماند که بهرام به پهلو به ماشین تکیه داد ، او هم عینک آفتابی با فرم سفید بر چشم داشت ، لبخند پهنی بر روی صورتش بود ،

romangram.com | @romangram_com