#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_252


- زود میام

- منتظرم

صدای بهرام تنها چیزی که درونش نبود اشتیاق بود ، سحر از ماشین بیرون رفت ، بهرام به راننده گفت :

- برو هتل من

در سویت ، بهرام لباسهایش را عوض می کرد ، یک کت چرم سیاه تا روی کمر و شلواری قهوه ای راحت ، کیف کوچکی برداشت و از هتل بیرون رفت ، روبروی خانه مجلل و دو طبقه سحر ایستاد ، چیزی تا ظهر نمانده بود ، ولی هوای ابری سرمای عجیبی را منتقل می کرد ، بهرام نگاهی به خانه انداخت ، از توی ساک سیاهش ، یک جفت دستکش چرم بیرون کشید و به دست کرد ، لبخند مغرورانه ای بر لب آورد ، ساک را کنار درختی روبروی خانه انداخت ، با خیالی راحت بطرف خانه رفت ، نگاهی به اطراف کرد و با استفاده از یک حرکت پارکور از دیوار بالا رفت و در محوطه خانه پرید ، در حیاط بزرگ و پر از درختهای که برگهایش ریخته بود ، هیچ کس نبود ، صداهای از داخل خانه به گوش می رسید ، بهرام آرام و بدون استرس بطرف خانه رفت ، از کنار پنجره گذشت و به پشت ساختمان رسید ، نگاهی به بالا کرد ، یک ردیف تراس بود ، لبخندی زد و باز هم با استفاده از پارکور از دیوار به راحتی بالا رفت ، پا به تراس گذاشت ، از آن عبور کرد ، درب پنچره ای و بزرگ اتاق را باز کرد و به داخل دفت ، بهرام پیش از این ، بارها پا به این اتاق گذاشت بود ، و از جای همه چیز خبر داشت ، اتاق خواب بزرگی بود ، که همه چیز به رنگ سبز زمردین ، پرده ها ، روتختی و .... در سمت چپ اتاق یک تابلوی نقاشی بزرگ قرار داشت که اسم خود ، سحر زیر آن نوشته شده بود ، بهرام کنار میز کنسول ایستاد و در آینه خودش را برانداز کرد ، دستی میان موهایش کشید و بعد یکی از کشوهای میز را بیرون کشید ، یک جعبه جواهرات شیشه را بیرون کشید ، بر روی میز گذاشت ، آرام درب آن را باز کرد ، در آن پر از جواهرات ریز و درشت بود ، بهرام تعدادی جعبه انگشتر دید که یک به یک آنها را باز کرد ، دوباره سرجایشان گذاشت تا اینکه آخر سر در یک جعبه که از دیگرجعبه ها بزرگتر بود ، ان چیزی را که باید پیدا کرد ، لبخندی شاد بر لب آورد ، یک انگشتر بزرگ ، که نگینی بشکل گل داشت ، از سنگ برلیان و بر روی آن با سنگهای فیروزه و زمرد ، پروانه ی کوچکی که بطور شگفت آوری زیبا بود ، نشسته بود ، روی حلقه ی طلای انگشتر پر از سنگهای فیروزه و برلیان بود ، بهرام از آن همه ابتکار به وجد آمد ، انگشتر را داخل جعبه خود گذاشت و جعبه را در جیب کتش و بعد جعبه جواهرات را داخل کشو گذاشت و خیلی آرام راه آمده را برگشت .

بهرام در قسمت درجه یک هواپیما روی صندلی نشسته بود ، کنارش تنها یک صندلی بود که آن هم خالی بود ، هنوز مهمانداران در رفت و آمد بودند و مسافران را سرجایشان می نشانند ، آنروز بهرام بطور شگفت انگیزی مردانه و جذاب بود ، موهای کوتاهش را زیبا مرتب کرده بود ، کت و شلواری آبی تیره ی بر تن داشت و بلوزی یقه دار به رنگ خاکستری و کفشهای سیاه و براق ، مهمانداران با نگاههای شیفته از کنارش می گذشتند ، از درون کیف کوچکی که همراهش بود ، تبلت را بیرون کشید و بعد از گذاشتن ، هدفن بر روی گوشش و با لمس کردن آن آهنگ پخش شد ، چشمانش را بست و سرش را پشت تکیه داد ، هواپیما اوج گرفت ، به حالت عادیبرگشت ، چشمانش را باز کرد ، هدفن را از گوشش جدا کرد ، در کیفش گذاشت ، نگاهی از پنجره به بیرون انداخت ، ابرهای تیره همه جا را گرفته بودند ، برگشت تا از مهماندار چیزی بخواهد که با دیدن منظره روبرویش کمی شوکه شد ، آسمان کنارش نشسته و مشغول مطالعه یک مجله بود ، کم کم لبخندی برروی لبانش نشست و باز با چشمانی حریص سر تا پای او را برانداز کرد ، آسمان زیر شال بازش موهای بلندش را کمی موشکن زده بود ، حالت شکننده داشتند ، بافتنی تا پائین ران پا تنگ به رنگ سبز که یقه ای بلند اسکی داشت به همراه یک شلوار کتان سفید تنگ و کفش پاشنه دار سفید به پا داشت ، کیون باز به نیم رخ او نگاه کرد که سایه ای باریک و سبز بر روی پلکش و چشمان خط کشیده اش را زیباتر کرده بود و لبهای زیبایش را کمی صورتی کرده بود ، آسمان که از نگاههای او کلافه شده بود ، بدون اینکه بطرفش بچرخد ، با صدای عصبی گفت :

- چی رو نگاه می کنی ، بدشانسی رو ؟

ابروهای بهرام به حالت کنجکاوی در هم فرو رفت و با صدای متعجب پرسید :

- بدشانسی ؟!

- بله

- تو فکر می کنی من از دیدنت خوشحال نمی شم که این حرف رو می زنی ؟

آسمان متعجب بطرف او چرخید ، بهرام از دیدن صورت او لبخندی مهربانی زد ، به چشمان آبی زیبای او خیره شد و آسمان با صدای متعجب گفت :

- تو ؟!


romangram.com | @romangram_com