#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_245
بهرام خندید و روبروی او قرار گرفت سری تکان داد و با لحنی خاص گفت
- تو خیلی باهوشتر از اون چیزی هستی که فکر می کردم
آسمان با کنجکاوی به چشمان مغرور و عجیب او زل زد
- چطور به این نتیجه رسیدی ؟
بهرام پوزخندی زد
- خوب معلومه با این مدت کم و این کارهای زیاد
آسمان لبخند مغروری زد
- آهان پس بگو
- از اینکه با این سرعت به این جا رسیدی چه حسی داری؟
- اگر بخوام صادق باشم احساس غرور می کنم ولی ...
و دیگر چیزی نگفت ، و غرور درون چشمانش جایش را به غم داد ، بهرام متعجب به چشمان او و تغییر آن نگاه می کرد ، با اخمی که میان پیشانیش افتاد با کنجکاوی پرسید
- ولی چی ؟
آسمان تلاش کرد حالتش را عوض کند پس با لبخندی عجولانه گفت :
- ولی .... هیچ ....
romangram.com | @romangram_com