#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_227

عکسشو می بینی

بهرام لبخندی زد و با حالتی مغرورانه گفت :

بنظر جالب میاد

سمندریان از کنار او رفت ، بهرام باز با چشم آسمان را جستجو می کرد تا او را پیدا کرد ، در کنار میز در حال خوردن میوه بود و کیفش را روی میز گذاشته بود ، خانمی او را صدا زد ، او هم بدون برداشتن کیف به سمت آن زن راه افتاد ، لبخندی بر چهره ی بهرام نشست ، بطرف میز رفت ، با نگاهی محتاط به آسمان که در حال صحبت با آن خانم و خانم مسنی دیگری بود ، کیف طلای رنگ او را برداشت و باز کرد ، یک کیف کوچک پول ، یک رژلب باریک صورتی و گوشی موبایل آبی رنگ ، بهرام آنچه را می خواست پیدا کرد ، گوشی را برداشت و با سرعت آن را لمس کرد ، بعد از روشن شدن گوشی ، چندین بار دیگر هم آنرا لمس کرد ، و در آخر اسم خود را یادداشت کرد در کمتر از یک دقیقه این کار را کرده بود ، گوشی را سرجایش و کیف را روی میز گذاشت ، از آنجا دور شد ، کناری ایستاد و به آسمان که هنوز مشغول صحبت بود نگاه کرد ، گوشیش را از جیب کت بیرون آورد ، با لبخند موزیانه ای تماس از دست داده را به اسم آسمان ذخیره کرد و با دیدن دفترچه تلفن خود که بیش از این شماره تنها دو شماره داشت ، شهرام و سمندریان ، به یاد دفتر چه تلفن آسمان افتاد که او هم دو شماره داشت ، خاله سمانه و سمندریان و حالا بهرام اضافه شده بود ، این موضوع یه معما در ذهن بهرام شد ، او را می دید که کیفش را به دست گرفت ، آنشب با نگاههای که بین بهرام و آسمان رد و بدل می شد به پایان رسید .

بهرام با بالاتنه ای لخت و شلوارکی سیاه روی تخت ش دراز کشید ، چراغها را خاموش کرد ، به ساعت روی پاتختی نگاهی انداخت ، از 1 بامداد گذشته بود ، گوشی موبایلش را از کنار ساعت برداشت ، جلد سفید موبایلش در تاریک و روشن اتاق می درخشید ، موبایل را لمس کرد و دم گوش برد ، با حالتی کنجکاو منتظر بود ، آسمان در آشپرخانه زیبایش ایستاده و لیوانی آب را جرعه جرعه می نویشید ، بلوز و شلوارک لیموی رنگ به تن داشت ، موهایش را گیس کرده بود ، صدای آهنگ موبایلش او را به سمت اتاق خواب کشاند ، درتاریکی به سوی اتاقش می رفت ، گوشی را از روی تختش برداشت با دیدن اسم افتاده روی گوشی از تعجب خطی روی پیشانیش افتاد (( بهرام ایروانی ))

متعجب گوشی را به دم گوشش برد و با لحنی که تعجب در آن مشخص بود گفت :

الو !

بهرام روی شکم بود که صدای متعجب آسمان درون گوشی پیچید با خوشحالی روی کمر چرخید و با صدای شاد گفت :

سلام

آسمان صدای شاد بهرام را به راحتی شناخت ، برای لحظه ی ساکت ماند ، نمی دانست که چه حرفی باید زد ، بهرام متعجب منتظر بود ولی وقتی متوجه شد که او جواب نخواهد داد ، باز با صدای شاد گفت :

کجای ؟ هستی ؟

آسمان با صدای متعجب و رگه های عصبی پرسید :

شماره ی تو ، توی گوشی من چه کار می کنه ؟

بهرام خندید

romangram.com | @romangram_com