#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_210
پائینم بیا
اومدم
صدایش ناله مانند بود ، با بی حالی از جا برخاست ، مستقیم روبروی پنجره رفت ، از دیدن اسمان خاکستری و باران ریز متعجب با صدای مسخره و چشمانی نیمه بسته گفت :
این پسر دیوانه شده وگرنه این هوا ؟
پوزخندی زد و بطرف کمد لباسهایش رفت ، گرمکن قهوه ای تیره به همراه تی شرت ستش را برداشته به تن کرد ، بدون اینکه نگاهی به خود و یا گوشی موبایلش را بردارد ، بطرف درب آپارتمان رفت ، درون آسانسور با چشمانی بسته ، دستی میان موهای کوتاهش برد ، همانطور بی حال و خواب آلود ، از آسانسور بعد از درب برج بیرون زد ، متوجه بارش ریز باران شد ، نگاهی به آسمان خاکستری انداخت ، کلاه تی شرتش را به سر کشید و با دو بطرف ساناتای نقره ای رنگ شهرام رفت ، درب را باز روی صندلی نشست ، کمی دستهایش را به هم مالید هوا سرد بود ، یکدفعه یک لیوان بزرگ قهوه روبروی خودش دید ، سرش را چرخاند و با چشمانی مست خواب به شهرام نگاه کرد ، شهرام سرحال و آماده بود ، او تی شرت و شلواری ورزشی آبی رنگ به تن داشت، صبح زود به موهایش هم رسیده بود ، بهرام پوزخندی زد
زده به سرت اول صبح اومدی دنبالم
شهرام دستش را تکان داد و بهرام قهوه را گرفت با لمس آن از گرمی لیوان کاغذی حس خوبی پیدا کرد ، شهرام در حین فشار دادن پدال گاز با سرخوشی گفت :
دیگه از کجا می تونیم هوای به این خوبی پیدا کنیم ؟
بهرام سرش را چرخاند و به جلو نگاه کرد ، پوزخندی زد
هوای خوب ؟!
و جرعه ای از قهوه اش را نوشید و تازه متوجه شد که در آن لیوان بزرگ کاغذی شیر داغ ریخته به جای قهوه ، بی حال تر از ان بود که چیزی بگوید و تنها سرش را چرخاند و به او نگاه کرد ، شهرام قیافه حق به جانبی گرفت
ها چیه ؟ می خواستی قهوه باشه نه ، شیر گذاشتم انرژی بگیری
باز با بی حالی سرش را چرخاند و به جلو چشم دوخت و جرعه ای دیگر نوشید و چرت زد ، شهرام نگاهی به او انداخت و حال او را که دید با کف دست محکم به سینه اش کوبید ، بهرام چشمانش را به شدت باز کرد و فریاد کشید
romangram.com | @romangram_com