#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_208
درسته
اون الان کجاست ؟
توی هتل و ده روزی هم اینجا اقامت داره
آسمان کمی به چشمانش چرخش داد ، حالت مغرورانه ای در صورتش نقش بست، سمندریان ادامه داد
این سنگها شگفت انگیز هستند واقعا ادم رو جذب میکنن
آسمان لبخند خودخواهانه ای زد
آره دختر جوان میخوامشون
فکر کنم بتونم کارای بکنم ، تو مالزی میخوادش ؟
قبل از اینکه از فرودگاه خارج بشه
سمندریان سری تکان داد ، آسمان به تکیه گاه مبل تکیه داد و با چشمانی مغرور به پنجره چشم دوخت .
نقد رمان بیگناه محکوم شدیم
اتاق خواب تاریک و روشن بود تنها ، روشنای اتاق از روشنای کم جان ی بود که از پنجره اتاق به داخل راه پیدا کرده بود ، بهرام روی شکم به خواب عمیقی رفته بود که صدای آهنگ موبایلش به صدا در آمد ، ولی او تکانی نخورد ، صدا دست بردار نبود همانطور به خواندن ادامه می داد ، صدا قطع شد ولی دوباره بلند شد ، کم کم چینهای بر روی پیشانی او پیدا شد ، بدون اینکه چشمانش را باز کند ، گوشی را از روی پاتختی کنار تخت برداشت ، آنرا لمس و بدون حرف دم گوشش گذاشت ، صدای شاد و سر حال شهرام درون گوشی پیچید
صبح بخیر تراسور ( Traceur) جوان
romangram.com | @romangram_com