#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_187
آندو از آن اتاق بیرون آمدند و کمتر از بیست دقیقه معامله انجام شد ، زن مو قهوه ای رفت .
رئیس با لبخندی آرامش بخش در دفتر کار خود روی صندلیش لم داده بود ، روز بعد از ظهر گذشته ، منشی آقای رئیس با او در دفتر ش تماس گرفت
خانم سالاری می خواهند شما را ببینند
سر رئیس به دوران افتاد ، حتما آن زن برگشته بود که جواهر را پس بدهد ، رئیس سر پا ایستاد او تصمیم داشت ، اجازه چنین کاری را به او ندهد
این اصفهانی لعنتی
آقای رئیس کت و شلواری سبز تیره برتن داشت لبخندی مصنوعی زد و برای خوش امدگویی بیرون رفت
خوش آمدید خانم سالاری نکنه همسرتان آن زمرد را نپسندید
خانم سالاری که آن روز مانتو ساتن هفت رنگ و شالی رها و آرایشی از روز پیش غلیظ تر ، بطوری که هیچ چیز از چهره خودش قابل تشخیص نبود
نه اینطور نیست ... سمسام پیر عاشق آن جواهر شد
طپش قلب رئیس بالا رفت
او مرا به اینجا فرستاد که یکی دیگر از آن جواهر برای خودم بخرم مثل یک جفت گوشواره
رئیس اخمی کرد
متاسفم جواهری که شما دارید بی همتاست ، یکی دیگه مثل این رو نمی تونم پیدا کنم ، ولی من چند سری زمرد دارم که خیره کننده هستند ، فرمهای ....
من چیز دیگری نمی خوام یکی دیگه مثل همین می خوام
romangram.com | @romangram_com