#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_173

ولی نه در هتل

پس...

من یک جواهر فروشی را می شناسم...

آسمان با عجله میان حرف او آمد.

من دیگه نمی خوام دزدی کنم.

شما که هنوز نقشه منو نشنیدید

من علاقه ایی ندارم.

می دونید اون جواهر فروشی...

و سمندریان نقشه را تا نیمه ادامه داد که باز آسمان میان حرف او آمد ولی اینبار صدای او محکم نبود .

نه من نمی خوام دزدی کنم

وقتی که کار تموم بشه پول زیادی نصیب شما میشه.

نه

ولی سمندریان رگه ایی از وسوسه را میان صدای او می شنید.

تو باید چیزهایی یاد بگیری.

romangram.com | @romangram_com