#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_169

نه

من تا چند دقیقه دیگه پایین میام

پیش خدمت سر تکان داد و رفت، آسمان درب را بست ، روبروی آینه نگاهی به خودش کرد، با مانتو آبی و دامن سفید وشال سفید زیبا و معصوم بود، دستی به شالش کشید و از درب بیرون رفت ، درون لابی، پیش خدمت ، مردی را که پشت به او بروی مبلی نشسته بود نشان داد ، آسمان او را تا آن روز ندیده بود، به جلو رفت، روبروی او ایستاد، مرد با دیدن او از جا برخاست، تعظیم کوتاهی کرد و با دست به او تعارف کرد که بنشیند. آسمان روی مبل روبروی او نشست، مطمئن بود آن مرد شیک پوش را پیش از این ندیده، مرد دستی برای پیش خدمت تکان داد و سفارش کیک و چای داد بعد از رفتن پیش خدمت رو به آسمان با لبخندی آغاز کرد:

من سمندریان هستم.

آسمان با چهره ای کنجکاو پرسید:

من شما رو نمی شناسم، شما منو چطوری می شناسید؟

من از خانم صحرایی در مورد شما چیزهایی شنیدم

آسمان با حالتی عصبی سری تکان داد:

خانم صحرایی!

بله ایشون از هوش سرشار شما خیلی چیزها به من گفتند

واقعا؟!

پیشخدمت پیش از اینکه سمندریان آغاز به سخن کند سررسید ، میز را چید و رفت. سمندریان ادامه داد:

ایشون از کار شما شگفت زده شده بودند

آسمان حرفی نزد و سمندریان ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com