#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_161

دلم خوش اينه كه مرد كوچيك زندگيم اينبار منو دوسم داره ، بي خيال كه بابام خم به ابروش نياورد بابت جاي كمربند ، بي خيال كه شوهرم همراهيم ميكنه تا از ليليش خبردار بشه ، من با بچم خوشم ، هرجاي اين شهر من كنار بچم ، ميون گرماي اين عشق خوشم.

*******

بنداي كتونيم رو لي لي كنون مي بستم و لقمه اي كه خاله به زور تو حلقم چپونده بود رو ميجوئيدم و به در كه رسيدم سالار دست به سينه جلو روم قد كشيد و من يه نگاه به اون تيپي كه اول صبحي زده بود خيره شدم.

- سلام آمين خانوم ، كجايين كم پيدا ؟

از كنارش گذشتم كه در عرض سه ثانيه تو پورشه آبي متاليكش پرت شدم و اون هم كنارم نشست و من شوكه به گازدادنش تو خيابونا نگاه ميكردم.

- چته تو ؟

- تو رفتي زن اين مرتيكه شدي كه چي ؟ هر چي اون بابات گفت تو بايد غلامي كني واسه حرفش ؟

- سالار بزن كنار ، داره ديرم ميشه.

- به درك.

- سالار...

- سالار و درد ، اون از سارا كه جا گذاشته رفته ، اينم از تو .

- سالار حوصلتو ندارم.

- نه بابا ، حوصله پسرداييمو چي ؟ داري؟

- من با آدمي كه حرمت سرش نميشه زير يه سقف نميشينم ، حس امنيت ندارم.

ماشين كنار اتوبان كشيده ميشه و نگاه سالار ناباور منو نشونه ميره و انگار خيلي ضربم كاري بوده.

- چي گفتي؟

- واقعيتو.

romangram.com | @romangram_com