#به_من_بگو_جذاب_پارت_261
تد گفت:
″خدای من!چته؟″
″اینطوری دزدکی نیا داخل.″
″من در زدم.″
″چطور باید می شنیدم؟″
مگ شیر آب رو بست.
″از کی تا حالا اینقدر ترسو شدی؟″
″فقط سوپرایزم کردی همین.″
خیلی زود فهمیده بود که نمی تونه موضوع پیامو به تد بگه. موقعیت تد به عنوان یه اَبَر قهرمان تصدیق شده به این معنی بود که نمیذاشت مگ دیگه اینجا تنها زندگی کنه. پول اینو نداشت که جای دیگه ای زندگی کنه و قصد نداشت بذاره تد کرایه ی جای دیگه ای رو براش پرداخت کنه. بعلاوه کلیساش رو دوست داشت شاید نه توی این لحظه ولی دوباره به محض اینکه ترسش بریزه دوستش خواهد داشت.
تد حوله ای رو از جا حوله ایِ جدید وایس رویِ خط ادینبورگ که به تازگی نصب کرده بود بیرون کشید. ولی به جای اینکه بده به مگ دور گردن خودش انداختش.
مگ با اینکه خیلی خوب میدونست چه اتفاقی قراره بیفته دستش رو دراز کرد و گفت:
″بدش من.″
″بیا بگیرش.″
حوصله نداشت ولی چون کسی که جلوش ایستاده بود تد بود،محکم تر،جذاب تر و باهوش تر از هر مردی که میشناخت پس براش حوصله داشت. برای از بین بردن ترس و اضطرابش چه راهی بهتر از غرق کردن خودش توی عشقبازی با کسی که انتظار زیادی ازش نداشت؟
romangram.com | @romangram_com