#به_من_بگو_جذاب_پارت_256
″من کارمو دوس دارم. از اونجایی که شغل مهمی نیست قبولش برام خجالت آوره ولی من کارمو خوب انجام میدم.″
″جالبه ولی همونطور که گفتم من سرم شلوغه.″
مگ تکون نخورد و ادامه داد:
″یه پیشنهاد دارم. من شغلمو پس می گیرم در عوض در مورد این کارت چیزی به پسرت نمیگم.″
فرانچسکا اولین اثرات احتیاط رو از خودش نشون داد. بعد از مکث کوتاهی در حدی که مگ وارد شه کنار رفت و گفت:
″می خوای معامله کنی؟ خیلی خوب،بیا معامله کنیم.″
عکس های خانوادگی دفترو پر کرده بودن. یکی از برجسته ترین عکس ها،دالی بودینِ جوون تر رو در حال جشن گرفتن پیروزی مسابقه اش با بلند کردن فرانچسکا نشون میداد. فرانچسکا رو بالای سرش گرفته بود،یه حلقه مو روی گونه ی فرانچسکا افتاده بود،یه گوشواره ی نقره ای فکش رو نوازش می کرد،پاهاش برهنه بودن و یه صندل قرمز زنونه روی کفش گلفِ دالی قرار داشت. همینطور چند عکس از فرانچسکا همراه با همسر اولِ دالی،بازیگر هولی گِریس جِف،وجود داشت. ولی بیشتر عکسها از بچگی تد بود. اونها یه پسر لاغر زشت با عینکِ خیلی بزرگ،شلواری که تقریبا تا آرنجش بالا کشیده بود و قیافه ی جدی و درس خون رو نشون میدادن که کنار ماکتِ یه راکت،پروژه های نمایشگاه علمی و پدرش ایستاده بود.
فرانچسکا پشت میزش نشست و گفت:
″لوسی اون عکس ها رو دوست داشت.″
″مطمئنم همینطوره.″
مگ تصمیم گرفت یکم شوکه اش کنه،به همین دلیل گفت:
″قبل از اینکه با پسرت بخوابم از لوسی اجازه گرفتم و همینطور دعای خیرشو. اون بهترین دوست منه. من هیچ وقت همچین کاری پشت سرش انجام نمیدم.″
فرانچسکا انتظارشو نداشت. برای لحظه ای صورتش وا رفت و بعد چونه اش بالا اومد.
مگ ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com