#به_من_بگو_جذاب_پارت_254


″تو روی ماشین نوشیدنی یه بیزینس شخصی راه انداختی.″

″من از اول موضوعو بهت گفتم. حتی یه دستبند برای مادرت درست کردم.″

″این برخلافِ قوانین باشگاهه.″

″هفته ‌پیش اینطور نبود!حالا چه اتفاقی افتاده؟″

معاون به چشمهای مگ نگاه نمی کرد:

″متاسفم مگ. دستم بسته است. این دستور از بالا اومده.″

فکر مگ به کار افتاد می خواست از معاون بپرسه چه کسی می خواد به اسپنس بگه که اون اخراج شده؟یا تد؟ بازنشسته هایی که هر سه شنبه صبح بازی می کردن و از اینکه مگ براشون توی ماشین قهوه نگه می داشت خوششون میومد چی؟یا گلفرهایی که متوجه شده بودن مگ هیچ وقت سفارش های نوشیدنیشون رو قاطی نمی کنه؟

ولی هیچکدومشو نگفت.

وقتی به ماشینش رسید متوجه شد که یه نفر قصد داشته برف پاکن هاشو بکنه. پشت فرمون نشست و روکش صندلی پشتِ رونهاشو سوزوند. به لطفِ فروش جواهراتش پولِ برگشتن به لس آنجلس رو داشت پس چرا این شغل مزخرف براش مهم بود؟

چون شغل مزخرفش،کلیساش با وسایل موقتی مزخرفش و این شهر مزخرفو با مشکلات بزرگ و آدمهای عجیبش دوست داشت. تد درست می گفت، بیشتر از همه اینکه مجبور باشه با تلاش و عقل خودش زندگی کنه رو دوست داشت.

برگشت خونه دوش گرفت،شلوار جین و یه تاپ سفید بوهو و صندل های پاشنه تخت صورتیش رو پوشید. پانزده دقیقه بعد از بین ستون های سنگیِ املاک بودین گذشت ولی به طرفِ خونه ی تد نرفت. در عوض ماشینش رو توی جاده ی دایره ای جلوی خونه ی سنگ و گچیِ بزرگی که پدرو و مادر تد توش زندگی می کردن پارک کرد.

دالی درو باز کرد و گفت:

″مگ؟″

″همسرت خونه است؟″

romangram.com | @romangram_com