#به_من_بگو_جذاب_پارت_247


اگه فرانچسکا یه حیوان بود موهای پشت گردنش از عصبانیت بلند می شدن.گفت:

″اوه آره.″

اگه مگ حس نمی کرد داره بالا میاره خصومت فرانچسکا مسخره به نظر می رسید. مگ گفت:

″خانوم بودین.″

فرانچسکا از مگ رو گردوند و روی پسر عزیزش تمرکز کرد. مگ به دیدن عصبانیت توی چشمهای پدر و مادرش عادت داشت ولی نمی تونست تحمل کنه که تد هم همچین چیزی رو تجربه کنه و قبل از اینکه فرانچسکا حرفی بزنه دخالت کرد:

″من خودمو آویزونش کردم،درست مثل بقیه ی زن های دنیا. تد هم نتونست مقاومت کنه. مطمئنم حداقل صدبار همچین چیزی رو دیدین.″

فرانچسکا و تد هر دو بهش خیره شدن، فرانچسکا با خصومتی آشکار و تد با ناباوری.

مگ همونطور که سعی می کرد تیشرت تد رو روی باسنش پایین تر بکشه گفت:

″ببخشید تد،دیگه...آه...اتفاق نمیفته. من...دیگه میرم.″

فقط مشکل این بود که به سوییچ ماشینش که توی جیب شورتش بود نیاز داشت و تنها راه بدست آوردنش برگشتن به اتاق تد بود.

تد به آرومی گفت:

″تو هیچ جا نمیری مگ. مامان،مگ خودشو آویزون من نکرده. اون حتی به سختی می تونه منو تحمل کنه و این موضوع هیچ ربطی به تو نداره.″

مگ دستهاشو بالا آوردو گفت:

″تد،تو واقعا نباید با مادرت اینجوری حرف بزنی.″

romangram.com | @romangram_com