#به_من_بگو_جذاب_پارت_229
جای میخ رو دستت داری؟؟؟"
تد دستهاشو کنار کشید:
″لک خودکاره. اتفاقی اینطور شده.″
مگ دستشو روی قلبش گرفت:
″یه لحظه بهم وقت بده تا نفسم سرجاش بیاد بعد بقیه ی خونه رو نشونم بده.″
تد لکه های قرمز کف دستش رو مالید و با ترشرویی گفت:
″حقته بندازمت بیرون.″
″این کارها در توانت نیست.″
تد از آشپزخونه بیرون رفت و مگ فکر کرد شاید واقعا می خواد بندازتش بیرون اما وقتی به نشیمن اصلی رسید به سمتِ پله های شناورِ در جهتِ عکسِ درِ ورودی رفت که به یه اتاقِ معلق با دیوار های شیشه ای ختم میشد. مگ دنبالش بالا رفت و وارد کتابخونه تد شد.
شبیه داخل شدن به یه خونه ی درختیِ مجهز بود. دیوار هایی از کتاب یه فضای نشیمنِ راحت رو احاطه کرده بودن. ورودی طاقداری در دیوارِ پشتی به یه راهروی شیشه ای منتهی میشد که این قسمت از خونه رو به یه اتاق کوچیک جدا که رو به دامنه ی تپه ها ساخته شده بود وصل می کرد. مگ پرسید:
″اونجا پناهگاهته؟یا همون منطقه ی اَمنِت برای پنهان شدن از دست زن ها؟″
″دفتر کارمه.″
″باحاله.″
مگ منتظر اجازه ی تد نشد و از راهرو عبور کرد. وقتی دو تا پله پایین رفت واردِ اتاقِ خالی ای با پنجره های بلند شد که لامپ های دوقلوی سقفیش خود به خود روشن شدن. یه ایستگاه کامپیوتریِ خیلی بزرگ که از شیشه و فولاد سیاه ساخته شده بود،چند تا صندلی اِرگونومیک و چند تا کمد دیواری براق،تنها وسایل اتاق بودن. دفترش خالی و تقریبا استریل بود. همه این ها نشان از کارآمدی و لیاقتِ صاحبخونه داشت.
romangram.com | @romangram_com