#به_من_بگو_جذاب_پارت_225
″شاید بعدا نظرم عوض بشه. در حقیقت...″
مگ گفت:
″این وظیفه ی تو نیست که خونه ی منو مبله کنی. هر وقت بتونم خودم اینکارو می کنم. هرچند باید اعتراف کنم با اون کولر وسوسه ام کردی. اما متاسفانه جدیدا یه حس کاملا احمقانه ی غرور شخصی پیدا کردم.″
″به ضررِ خودته.″
″آدم های زیادی هستن که باید ازشون مراقبت کنی آقای شهردار. نیازی نیست مراقب من هم باشی.″
بالاخره تد رو شگفت زده و گیج کرده بود. با نگاه عجیبی به مگ خیره شد و گفت:
″من قصد اینکارو نداشتم.″
″اوه آره. دقیقا داشتی همین کارو می کردی.″
مگ تمام سعیش رو کرد تا رشته ی محبتی که داشت درونش شکل می گرفت رو کنترل کنه و گفت:
″اومده بودم اینجا تا سرتو از تنت جدا کنم ولی انگار خونه ات عصبانیتمو از بین برد. چیزی برای خوردن داری؟″
تد سرش رو کج کرد:
″اون پشت.″
آشپزخونه ی استیلِ بدون لکِ خیره کننده بزرگ نبود ولی به طور فوق العاده ای مجهز بود. یه جزیره ی مرکزیِ خیلی دراز که با بخشی به عنوان فضای کار شروع میشد و در ادامه به یه میزِ براقِ مناسب برای یه مهمونیِ شام معمولی ختم میشد،در هر طرفش چهارتا صندلی حصیری قرار داشتند. تد گفت:
″من از اتاق غذاخوری خوشم نمیاد. دوست دارم تو آشپزخونه غذا بخورم.″
romangram.com | @romangram_com