#به_من_بگو_جذاب_پارت_208


تد با یکی از انگشتهای کشیده اش به سر مگ اشاره کرد:

″بهتره جمعه ساعت هفت شب آماده باشی چون میام دنبالت و انتظار نداشته باش تا قبل از اون منو ببینی چون می خوام برای کاری برم سانتافه(۱) و تماس هم نمی گیرم. کارهای مهمتری از بحث کردن با یه زن دیونه دارم.″

″جمعه رو فراموش کن...بهت گفتم نمی خوام دیگه با اسکیپجک ها وقت بگذرونم...یا حتی با تو!!″

از ماشین پایین پرید ولی پاهاش که هنوز می لرزیدن باعث شدن به طور عجیبی فرود بیاد.

تد گفت:

″خیلی مزخرف میگی، من هم به هیچ کدومشون اهمیتی نمیدم.″

در رو توی صورت مگ بست،موتور ماشین غرید و توی ابری از گرد و خاک ناپدید شد.

مگ تعادلش رو به دست آورد و به سمت پله ها چرخید. هردوشون می دونستند مگ ترجیح میده یه شب رو با اسکیپجک ها بگذرونه تا اینکه به دیوارهای کلیسا ی بیش از حد ساکتش خیره بشه و با وجود حرف هایی که به هم زده بودن هر دو می دونستند این رابطه فاصله ی خیلی زیادی با تموم شدن داشت.

دو روزِ بعدی شلوغ ترین روزهای باشگاه بودن. بعد از مهمونیِ شلبی خبر علاقه ی اِسپنس به مگ همه جا پخش شده بود و از وقتی گلفر ها متوجه شدن که اون ممکنه روی پادشاه تجهیزات لوله کشی تأثیر بذاره انعام هاش زیاد شده بودن، حتی پدر کایلا،بروس،یه دلار بهش داده بود!!مگ به خاطر دست و دلبازیشون ازشون تشکرد کرد و بهشون یادآوری کرد که بطری و قوطی های نوشیدنیشونو توی سطل های بازیافتی بندازن. اونها هم به مگ گفتن مردم تمام حرکاتش رو زیر نظر دارن.

روز پنج شنبه جعبه هایی که از خدمتکارِ پدر و مادرش خواسته بود تا براش از لس آنجلس بفرسته رسیدن. اینقدر سفر کرده بود که لباس های زیادی نداشت و تازه قصد داشت یه سری ازشون رو به دیگران ببخشه ولی به کفشهاش نیاز داشت. مهمتر از همه سطلِ پلاستیکی بود که رهاوردهای سفرش توش بودن،مهره ها،طلسم ها و سکه هایی که خیلی هاشون باستانی بودن و از دور دنیا جمع آوریشون کرده بود.

تد از سانتافه تماس نگرفت البته مگ هم انتظارش رو نداشت. با این حال دلش براش تنگ شد و وقتی جمعه بعدازظهر اون و کنی وسط بازیشون جلوی ماشین نوشیدنی مگ ایستادن قلبش تپشِ دیوانه واری راه انداخت. کنی بهش گفت اسپنس و سانی تازه از ایندیاناپلیس برگشتن و امشب برای شام توی روست ابوت بهشون ملحق میشن. مگ به تد گفت که خودش میاد و نیازی نیست که اون بیاد دنبالش. تد از حرفش خوشش نیومد ولی نمی خواست جلوی کنی باهاش بحث کنه به خاطر همین به سمت دستگاه شستشوی توپ رفت،توپ حرفه ایِ V1 جدیدش رو داخلش چپوند و دستگیره رو خیلی محکم تر از اون چیزی که باید فشار داد.

وقتی ضربه اش رو زد نور آفتاب روی سرش می تابید ولی حداقل این بار پرنده ها ساکت مونده بودن. یعنی می شد یه روز تد کنترلش رو از دست بده؟مگ سعی کرد عصبانیتِ شدید تد رو زیر چهره ی مبادی آدابش تصور کنه. گاهی اوقات وقتی شکل گرفتنِ لبخند ریلکس تد بیشتر از یه لحظه طول می کشید مگ فکر می کرد می تونه ناراحتی یا برقی از خستگی که روی چشمهاش سایه انداخته رو ببینه. ولی این حالت ها به همون سرعتی که ظاهر می شدن از بین می رفتن و تد ظاهر شادابش رو حفظ می کرد.

مگ آخرین نفری بود که به روست ابوت رسید. دامن کوتاه سیاه و سفیدِ مارک میومیویی که از مغازه ی دست و دوم فروشی خریده بود رو با یه تاپِ زرد جیغ و یه جفت از کفش های مورد علاقه اش،یه صندلِ صورتیِ بدون پاشنه که به طور ماهرانه ای منجوق دوزی و گلدوزی شده بود رو انتخاب کرده بود. ولی همونطور که به سمت میز می رفت دامن دست دومش بیشتر از کفش های شگفت انگیزش توجه ها رو به خودش جلب کرد.

علاوه بر تد و اسکیپجک ها تمام تراولر ها و همسرانشون دور میزِ بزرگِ چوبی جمع شده بودن: توری و دکستر، اِما و کنی، وارِن تراولر و شلبی. سانی سمت راست تد نشسته بود تا بهتر توجهشو به خودش جلب کنه. همونطور که مگ نزدیک می شد تد نگاهی به دامن کوتاهش انداخت و بعد با نگاهش بهش اشاره ای کرد که مگ اونو دستوری برای نشستن کنار خودش تعبیر کرد. مگ خیلی واضح در مورد پنهان موندن رابطه شون حرف زده بود و به همین دلیل صندلی ای بین توری و شلبی و رو به روی اِما بیرون کشید و نشست.

romangram.com | @romangram_com