#به_من_بگو_جذاب_پارت_201
″تو واقعا به آدم های مفید حسادت می کنی!″
″فقط چون من فانی هستم و بنابراین احساساتِ یه انسانِ عادی رو دارم. مهم نیست. تو اینو درک نمی کنی.″
تد لبخند زد و پیچید توی بزرگراه.
تد حق داشت. سیستم خنک کننده ی خورشیدی خیلی خوب کار نمی کرد ولی در حدی بود که داخل ماشین رو خنک تر از دمای شدیدا گرمِ بیرون نگه داره،چند مایل بدونِ حرف زدن در مسیر رودخونه رانندگی کردند. یه تاکستان جاشو به یه مزرعه ی اسطوخودوس داد. مگ سعی کرد به اینکه چطور تد اونو به جسمی احساساتی و نالان از شدتِ نیاز تبدیل کرده بود فکر نکنه.
پیچید توی یه جاده باریک با آسفالت داغون. از کنار چند زمین سنگلاخی گذشتند و یه سراشیبی آهکی رو دور زدند،چشم انداز به یه تپه ی مسطحِ پهناورِ بدون درخت که به طور غیرطبیعی حدود ده طبقه بلند تر از اطرافش بود باز شد،تد ماشین رو خاموش کرد و پایین رفت.
مگ دنبالش رفت:
″این چیه؟عجیب به نظر میاد!″
تد انگشتهای شستش رو توی جیبهای پشتش فرو کرد:
″باید پنج سالِ پیش می دیدیش،قبل از اینکه بپوشوننش.″
تد به یه تابلوی زنگ زده که مگ متوجه اش نشده بود اشاره کرد. تابلو به صورتِ کج بین یه سری ستونِ فلزیِ خراب نزدیکِ چند تا تایرِ رها شده آویزون بود: "زمین جمع آوریِ زباله های جامد و نیمه جامد."
مگ به علف های هرز و خار و خاشاک نگاه کرد و پرسید:
″اینجا زباله دونی شهر بوده؟″
″این همون زمینِ طبیعیه دست نخورده ایه که تو خیلی نگرانِ از بین رفتنشی،در ضمن اینجا زباله دونی نیست،محل جمع آوری زباله است.″
″هر دوش یکیه.″
romangram.com | @romangram_com