#به_سادگی_پارت_79


- فدرا باور کن نتونستم ... یهو همه چی شلوغ شد ...

- چرا ؟ مشکوک می زنیا !

- بیا بشین برات چایی بیارم تا بگم ...

ترانه که رفته بود چای بریزد اتاق را نگاه میکردم ... روحم را تازه کرده بود... این اتاق از هر روانپزشک و تراپیستی حال آدم را بیشتر خوب میکرد ...

کیک و چای را در ظرفهای رنگی سرامیکی ریخته بود که به راحتی می توانستم ظرفش را هم بخورم ...

- خب تعریف کن ببینم

- من چی تعریف کنم ... ادری که نامزد کرده همش ور دل نامزدش ِ ... سارا هم که کلا درگیر احسان بود ...ترم آخر دارن تند تند کاراشونو میکنن سر و سامان بگیرن ... منم که همچنان خوشحال و خرسند ادامه تحصیل میدم... تو چه خبر ؟

- منم جونم برات بگه که همش درگیر بودم... میخواستم نمایشگاه بذارم ... که بعد از ماه ها دوندگی و پله بالا پایین کردن بهم مجوز ندادن... هانیه هم بیخیال شد ...گفت از یکی از دانشگاههای اتریش پذیرش گرفته میره... افتاد دنبال کاراش که جور کنه با کژال بره ... اما دو ماه بعد از کژال کارش درست شد ... رفتن اونجا خونه گرفتن ... منم که تو این اکیپای هنری خیلی نبودم ... رفتن هانیه و مجوز نگرفتن و وضع اسفباری که واسه کرایه ی کارگاه پیدا کرده بودم با نقاشی های تلنبار شده از پا درم اورد... بامداد با اون حال خودش به دادم رسید ... کمکم کرد کرایه رو بدم تا بعدا بهش برگردونم ... انقدر روحیه ام خراب بود که حتی نتونستم به بامداد دلداری بدم... فقط گاهی میو مد اینجا سیگار میکشید میرفت... نه اون چیزی میگفت نه من..خلاصه که این ترانه ای که الان میبینی یه سرویس کامل شده

- ترانه باورم نمیشه ! ! ! ! یعنی چی ؟ کژال و هانیه واسه همیشه رفتن ؟

- مگه تو نمیدونستی ؟ با بامداد که در تماس بودی ... چند باری حالتو ازش پرسیدم

- من میدیدمش اما هیچ حرفی از رفتن کژال نزد

- شاید نمیخواسته به روی خودش بیاره ... دقیقا 3 هفته بعد از 13 به در که از باغ برگشتیم کژال رفت ... به بامدادم گفت تو در جریان بودی که من میخوام برم ... توام که بیا نیستی ... بهتره جلوی پیشرفت همو نگیریم... بامداد هم هیچی نگفت

ترانه این ها را میگفت و من سرم سوت میکشید ... پس انموقع که کوزه ی کژال را با لباسهایش به بامداد داده بودم اصلا کژالی نبود ... بامداد کوزه را گذاشته بود روی میزش ... به یاد کژال ...یا به یاد من ؟ ... تمام وقتهایی که به من گفته بود فرفره کوچولو... وقتی برای تصادفم عصبانی شده بود... وقتی در آغوشم گرفته بود ... برایم بستنی خریده بود ... کژالی نبود ؟ ...

چه طور شده بود ؟ ...





نمیدانم تمام راه را تا خانه چطور رانندگی کردم... تمام حرفهای ترانه در گوشم زنگ میزد... اتفاق عجیبی رخ نداده بود ... فقط فهمیده بودم کژال ماه هاست که رفته... یعنی اگر آن شب میدانستم کژالی نیست در آغوش بامداد آرام میگرفتم ؟ ... یعنی عذاب وجدان نمیگرفتم... یعنی فردایش جواب پیام بامداد را می دادم ... یعنی این سه ماه در بی خبری نمیگذشت ؟ ... نه انقدر هم ساده نبود ... فقط که پای کژال در میان نبود ... سینا هم یک طرف قضیه بود ... حتی اگر غیرمستقیم بود... دور بود و چند ماه بود که ناپدید شده بود ... در عوض دخترانه های من وفادار بودند ...

حس سربازی را داشتم که تا آخرین لحظه جنگ سنگرش را حفظ کرده ... نه من به سینا خیانت کرده بودم ... نه بامداد به کژال ... حالم خوش شده بود ... حتی اگر بامداد را از خود رنجانده بودم ... حتی اگر سینا چند ماه بود که دیگر یک ایمیل هم نمیزد چه رسد به تماسهای یک شب در میان ... هنوز هم نمیفهمیدم چرا دخترانه های من انقدر پیچیده میشد ... چرا نمیتوانستم مثل ادری در کلیسا با کسی آشنا شوم ... یا مثل سارا دل و دینم را به احسان نامی ببازم ... درگیر بودم میان پیچیدگی های سینا و غرور مردانه ی بامداد ... اما سبک شده بودم... میتوانستم تمام کارهای مانده ی پایان نامه ام را انجام دهم...

romangram.com | @romangram_com