#به_سادگی_پارت_75


گریه میکردم... ساکت بود ... هق هق میکردم ... فقط پوف گفتنهای کلافه اش را می شنیدم ...

فین فین میکردم ... دستمال برایم میگرفت...

آورده بودم بام تهران ... از ماشین که پیاده شدم دستم را دستانش قفل کرده بود... از کی پرده های میانمان دریده شده بود ... از کی بامداد بی پروا دستم را میگرفت ... مرا در آغوش میکشید ...

همه چیز وارونه شده بود ... هیچ چیز سر جایش نبود... اما دلم نمیخواست در آرامش آغوش و دستانش به یاد کژال خنجر به قلبم بزنم ... حداقل به اندازه ی چند ساعت به جایی از دنیا بر نمیخورد بامداد آرامش من باشد ...

خیلی راه آمده بودیم ... هیچ حرفی نزده بودم ... هیچ حرفی نزده بود...

روی نیمکت نشسته بودیم... با انگشتان دستم بازی میکرد... : فرفره کوچولو نمیخوای حرف بزنی ؟

دوباره چانه ام لرزید ... هرچه بیشتر منتم را میکشید بغضم بیشتر میشد ... سرم را بالا زدم و نوچی گفتم ...

انگشتش را روی چانه ام گذاشت ... خب فرفره کوچولو اگه برات بستنی بخرم چی ؟

بامداد چرا امروز که من دلم برای پدرانه هایم لک زده بود انقدر راحت برایم پدرانه خرج میکرد ...

قفل دهانم باز شده بود ...

- من فقط دلم برای بابام تنگ شده... دوست نداشتم منو تنها بذاره ...

انگار به بچه ای 6 ساله نگاه میکرد که در مهدکودک سراغ مادرش را می گیرد ... دستش را دور شانه ام انداخت ... مثل جوجه ای به سمتش کشیده شدم ... امن ترین نقطه ی دنیا بود در ان لحظه ...

- فرفره بابات الان تورو اینجوری ببینه که حسابی شاکی میشه ... فرفره باید همیشه رنگی باشه ...همیشه بخنده ...

بابا میدید که چگونه بامداد به جایش برایم آغوش گشوده ؟ ...

برایم بستنی خریده بود ... لذت نگاهش موقع بستنی خوردنم پدرانه تر از هر پدری بود ...

وقتی در ماشین را باز کردم که پیاده شوم ... دهانم را برای تشکر باز نکرده بودم که با مطمئن ترین نگاه ممکن پلک زد دستانم را فشرد : برو تو ...خدافظ...

زیر گل گلی لحاف صدای گوشی که امده بود ... پیامش را خواندم ... : فرفره خیلی مواظب خودت باش ...بدون هروقت که بخوای هستم... خوب بخوابی

چه میکرد با من بامداد ...

romangram.com | @romangram_com