#به_سادگی_پارت_72
... ...
از کیش که برگشته بودم یک فدرای خوشحال برنزه شده بودم... اگر نمیرفتم فکر اینکه چرا از سینا خبری نیست دیوانه ام میکرد... حداقل سرم گرم شده بود... یا اینکه چرا بامداد دیگر حال فرفره کوچولو را نپرسید... خودش گفته بود فرفره سالمش خوب هست حالا که خوب شده بودم خبری نمیگرفت... بچه های آموزشگاه هم راجع به رنگ برنزه ام نظر میدادند... نتایج کنکور امده بود... رتبه ی نگار نجومی شده بود ... اما انگار بودن مسعود این فاجعه را برایش کمرنگ کرده بود... درکش نمیکردم ... دخترانه های نگار انقدر دم دست و کوچک بود که به خاطر مسعود رویای زندگیش را کنار گذاشته بود... میشد انقدر راحت به خاطر کسی دنیایت را کوچک کنی ؟ ... شاید میشد و من خبر نداشتم...
گارن برای تولد ادری دعوتمان کرده بود رستوران ... خوشحال بودم که قدر دخترانه های ادری را میداند ... سارا با احسان می امد ... من هم تنها ... بودن کنارشان به بهانه ی تولد ادری انقدر برایم لذت بخش بود که تنهایی ام به چشم نیاید...
برای ادری چند قاب عکس سفید لوکس خریده بودم... دوست داشتم بعدا عکسهایش را قاب کند ... در قابهای من... اینطور همیشه کنارش بودم... مثل همیشه نمیخواستم فراموش شوم
وارد رستوران که شدم چشمهای ادری برق میزد... اگر غول چراغ جادو می امد یکی ارزوهایم را میدادم که این برق شادی را چند سال دیگر با همین شدت در چشمان ادری کنار گارن ببینم... از روزمرگی میترسیدم... از اینکه ازدواجم ختم شود به همخوابگی و موهای مش کرده و لباس وطلا ... دوست داشتم 20 سال دیگر هم اگر ازدواج کرده بودم و بچه داشتم دخترانه های گل گلی ام را داشته باشم ...
- ادری ی ی ی ی ی تولدت مبارک... (ادری را در آغوش گرفته بودم به ازای تمام چند سالی که دوستی اش زندگیم را شیرین کرده بود... اشک در چشمان هر دویمان حلقه زده بود... )
- گل گلی مرسی که اومدی... دوست داشتم امشب کنارم باشی ... گارن بدجنس نگفته بود شماها هم میاید
- قشنگیش به همین دیگه ادری... سرم را نزدیک گوشش بردم : قدرشو بدون ...خیلی جیگیلیه...
ادری میخندید... : گل گلی اخه به این نامزد دو متری من میگی جیگیلی ؟ حداقل یه چیزی بگو به هیبتش بیاد ...
- عزیزم به هیبت نیست که به دل ... بعله
(گارن تمام مدت با لبخند نگاهمان میکرد... سارا و احسان هم مثل زوجهای خوشبخت امده بودند...)
سارا برای ادری یک پیراهن اورده بود... سلیقه اش همیشه قابل پیشبینی بود ...
- گارن برایش دستبند خریده بود که اول اسم هردویشان آویزش بود...
- ادری کادوی من توضیحات داره باز کن تا تفسیر کنم
ادری جعبه را باز کرد... قابهای سفید با گلهای صورتی را در می اورد ... در قاب اخر عکس سه نفره مان در دانشگاه را گذاشته بودم : خب ادری جان ببین اینا 6 تا قاب دیدم اگه قرار باشه تو همش عکس خودتونو بذاری خیلی خوش خوشانت میشه ... اینه که چه بخوای چه نخوای باید اون قابو با اون عکس بپذیری...
- گل گلی مطمئنم این قاب قشنگترینشون میشه ...مرسی
خوشی های من کوچک بود ... دیر به دیر بود... اما عمیق بود... ان شب هم تولد ادری از ان خوشی های دیر به دیر کوچک بود که حالم را خوب کرده بود ...
شب که به اتاقم بازگشته بودم دلم میخواست از علاقه گارن و ادری و دستهای در هم گره خورده ی سارا و احسان برای آقا یوسف بگویم... سینایی که همیشه دور بود و حالا چند وقتی بود که کلا از دور هم نبود... حتی نمیتوانستم سراغش را بگیرم ... چون همیشه غیر مستقیم بودیم ... بامدادی که برای کژال بود و خیلی وقت بود که فرفره کوچولو از زبانش نشنیده بودم ... اقا یوسف مثل همیشه ساکت بود... این بار دوست نداشتم ساکت باشد ... دوست داشتم بگوید مخملی نگران نباش ...وقتش که برسد آنطور که دوست داری میشود... دلم برای بابا و مخملی گفتن هایش هم تنگ شده بود ... دوست داشتم پیشش بروم ... حرفهای زیادی داشتم... از همه ... باید به دیدنش میرفتم ... ولی او هم مثل اقا یوسف حرف نمیزد... همه سکوت کرده بودند...
romangram.com | @romangram_com