#به_سادگی_پارت_70
خدایا این بامداد میفهمید که با این کارهایش چه بلایی به سر ادم می اورد یا نمی فهمید !
بوی عطرش در ماشین پیچیده بود... روحم را نوازش میکرد ... سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم با چشمان بسته... زل زدن به ترافیک خیابان با حال ارامم در کنار بامداد هم خوانی نداشت ... سکون بود و سکوت
- فدرا... فرفره کوچولو بیدار شو...
چشمانم را باز کردم...بامداد از پنجره ی سمت من سرش را تو اورده بود... بامداد بود به من گفته بود فرفره کوچولو بیدار شو ؟! پرسشگر نگاهش میکردم
- آب گریپ فروت و پرتقال طبیعیه ... بخور برات خوبه...
- دستتون درد نکنه ... (بامداد داشت تمام محاسباتم را بهم میریخت... دوست داشتم بگویم نکن ... انصاف نیست... تو شاید بی منظور باشی... اما برای من اینها بی منظور نیست)
برای خودش اسپرسو خریده بود ... انتخابهایی که بر خلاف سینا همیشه مردانه بودند ...
کم کم ابمیوه ام را میخوردم ... بامداد سکوت را شکست : چه مزه ایه ؟ تلخ نیست ؟
- نه ... من همیشه یواش یواش میخورم... دیرتر تموم میشه...کیف میده... نی ام دهنی شده مگر نه میدادم یکم بخورید
- برای همینه فرفره کوچولویی دیگه ... اشکال نداره بده ببینم...
بامداد نی دهنی من را گرفته بود ابمیوه مزه میکرد... خداوندا چه خبر شده بود که من نمیدانستم ...
در حیاط که بسته شد دوست نداشتم از ماشین پیاده شوم... این فضا برای من دل انگیز بود ...
مامان و شکوه جون هر دو دم در منتظرم بودند ... بامداد کنارم قدم بر میداشت
بوی غذای شکوه جون مستم کرده بود... نمیخواستم تا شام صبر کنم ...
romangram.com | @romangram_com