#به_سادگی_پارت_68


- سلام فدرا جان چه کردی با خودت ... چه صدایی به هم زدی واسه خودت

- دوره ای میگذره خوب میشه

- نه فدرا جان یه پنی سیلین باید بزنی

- نه اصن حرفشم نزنید

- چرا حرفشو میزنیم ... پاشو دختر خوب برو یه آمپول بزن قال قضیه رو بکن تا وضعت وخیم تر نشده

(سینا نمیدانست مریض شده ام ... فقط مثل همیشه زنگ زده بود احوالپرسی کند... اما با این حرفها دوست داشتم آگاهانه خودم را فریب بدهم سینا نگران شده ... در دنیای دخترانه ی تب دارم این حس شیرین بود... )

اخر هم رفته بودم آمپول زده بودم ... مثلا حرف سینا را گوش داده بودم... مامان هم به روی خودش نمی اورد...

شکوه جون سوپ درست کرده بود امده بود دیدنم... باورش سخت بود این فرشته ی زمینی...

بالای سرم نشسته بود همه را به خوردم داده بود... سوپش با آن همه مهرش بهشتی شده بود...

واقعا هم حالم رو به بهبود رفته بود...

صدای پیامش بلند شد... فکر میکردم اگر سینا باشد که دوباره خواسته حالم را بپرسد و ببیند دکتر رفته ام یا نه چه میشود... تازه مدتی بود که میشد بین سوییس و ایران اس ام اس فرستاد

این توهم خوش بینانه زیاد طول نکشید ... سینا انقدر هم بلد نبود مردانه محبت کند ...

بامداد بود : فرفره کوچولو از بس چرخیدی کار دست خودت دادی ... مواظب خودت باش ... فرفره مریضش قشنگ نیست

سرما که خورده بودم یک سکته ی خفیف قلبی هم کردم که کلکسیونم کامل شود ... بامداد ! به من گفته بود فرفره کوچولو مواظب خودت باش... ! یعنی فرفره سالمش قشنگ است که مریضش نیست ... تبم دوباره عود میکرد... چه خبر بود اخر... جوابی نداشتم بدهم ... هیبت جدی و پر ابهت بامداد را در حال فرستادن این پیام که تصور میکردم مغزم ارور میداد ... محبتش هم مردانه بود و جدی : زود خوب شو ... اگر کژال مریض میشد چه ها که برایش نمیکرد این بامداد ...

فردا باید با همه ی این خجستگی ها خداحافظی میکردم ...بعد از دانشگاه آموزشگاه کلاس داشتم ... فرصت ناز کردن نداشتم ...

- به به سلام عروس گلم ...

- سلام فدرا اذیتم نکن که همینطوری اعصاب ندارم... خاله گفت حالت انقدر بده ناراحت شدم با گارن دعوا کردم

- وا ... یعنی چی خب سرما خوردم دیگه ... به تو چه ربطی داره...به اون گارن بدبخت چه ربطی داره ؟

romangram.com | @romangram_com