#_به_من_بگو_لیلی_پارت_70
- نکنه پوزشنامه می خواهید که رضایت بدید؟ هزینه هم داره؟؟
- راستش... گفتید هزینه، بله داره.
کارن سرش رو عقب برد و بلند خندید. عجب روزگاری شده بود، نمی شد هیچکس رو شناخت. با خنده پرسید: چقدر عزیزم؟
دختر بعد از سکوت چند ثانیه ای، جواب داد: هزینه ی مالی نیست.
صورتش رو موقع گفتن این حرف تصور کرد. صورتی که کمی چهره ی ریانا رو براش تداعی می کرد. با این مقایسه خنده اش بیشتر شد: اهوم... پس چی می خوای؟ اسپا و ماساژ درمانی؟... خصوصی؟
و به این فکر کرد که بودن باهاش چه حسی می تونه داشته باشه. هیکل ظریفش با قد بلند و ظاهر درشتی که از زن های عرب توی ذهن همه بود، خیلی فرق داشت. در واقع اصلاً به کارن نمی اومد. صدای نفس دختر توی گوشی پیچید و بعد کلافه گفت: شنبه ی آینده یه جلسه ی مهم دارم. باید با مسئول جایی ملاقات کنم. تنهایی سخته، دخترهای جوون رو زیاد تحویل نمی گیرند.
- خب؟
- اگر برای شما زحمتی نیست، من رو تا اونجا همراهی کنید.
- ...
- در ضمن من عزیز شما نیستم! مشاورتونم.
کارن نفس عمیقی کشید. از جا بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. نمی دونست چی باید بگه. بهتر این بود که یه بهانه ای برای شنبه بیاره و در خواست رو قبول نکنه، بی دردسر ترین راه. مشخص بود که هدف دختر از این پیشنهاد شناخت بیشتر روی کارنه و کارن می دونست که اینطوری ممکنه ناخواسته نقطه ضعفی از خودش نشون بده. صدای خیابون دوباره تو ذوق می زد. پرسید: کجایی؟
romangram.com | @romangram_com