#_به_من_بگو_لیلی_پارت_136
نسیم به حرف اومد: آقای دکتر!!
اما دکتر نگاهش نکرد و همچنان به مرد جوون چشم دوخت. محمود نگاه نگرانی به سه قلوها انداخت که کمی دورتر، کنار دیوار ساختمون بی حرکت ایستاده بودند. نسیم به خودش اومد و سریع به طرفشون رفت. لبخند بزرگی زد و گفت: حل شد بچه ها...
- ...
- باباتون دیگه عصبانی نیست، الان هم میریم بالا با همکلاسی های جدیدتون آشنا میشید.
- ...
نسیم روی شونه ی سهیل دست گذاشت و پرسید: خب؟
بچه ها با اکراه سر تکون دادند. دکتر آروم با محمود حرف می زد. به نظر می رسید که تونسته رگ خوابش رو پیدا کنه. نسیم از اینکه اون رگ خواب، اعتیاد بود اصلاً حس و حال خوبی نداشت. دو تا مرد بالاخره از هم جدا شدند و محمود به طرف بچه هاش اومد. وقتی نزدیک رسید، نسیم با لحن ملایمی گفت: باور کنید وقتی دیدم بچه ها دارند کار می کنند، طاقت نیاوردم...
محمود آروم تر از قبل شروع به صحبت کرد: خودم روزها تعمیرکاری می کنم، بعضی شب ها هم شاگرد راننده ام... نمی رسونم، چکار کنم؟!
نسیم سر تکون داد و گفت: خلاصه بدونید... من هر کاری کردم به خاطر بچه ها بود.
و روی موهای سهیل دست کشید. محمود در حالیکه به بچه ها نگاه می کرد، زمزمه کرد: می خواستم شب آخر با هم باشیم.
نسیم نفسی کشید و بغضش رو فرو داد. ای کاش دیروز می تونستند این مرد رو پشت تلفن پیدا کنند... ممکن بود هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفته... از پسرها فاصله گرفت تا با پدرشون تنها باشند. به طرف دکتر شفیق رفت. داشت سمت یه تویوتای نقره ای قدم می زد که کمی بالاتر پارک شده بود. دوباره نگاهی به بچه ها انداخت و آهی کشید. بعد به راهش سمت ماشین دکتر ادامه داد. برای یه لحظه با خودش فکر کرد، اینکه مردی مثل شفیق با این همه شهرت و ثروت و اقتدار به زنی اهمیت بده، چه حسی داره؟ کسی که نمونه ای از یه مرد ایده آل بود... با لبخند فکرهاش رو پس زد. نزدیک ماشین بهش رسید و گفت: دکتر شما اینجا چکار می کنید؟
romangram.com | @romangram_com