#_به_من_بگو_لیلی_پارت_107
مرد قدمی به جلو برداشت و بلند گفت: نه... مثل اینکه هنوز نفهمیدی با کی طرفی!
- با همون چند خطی که از دفترچه خوندم معلومه که از بیکاری و تنهایی کلافه اید. این اصلا خوب نیست.
- خوب و بدش به خودم مربوطه!
- کار سختی نیست.
- گفتم تمومش کن!
دوباره صداش رو بلند کرده بود. نسیم با خونسردی گفت: نکنه خانمتون ناراحت میشه کلاس همسرش بیاد پایین!
- خفه شو!!
نسیم دندون هاش رو روی هم فشار داد. پس واقعاً روی زنش نقطه ضعف داشت و هر کسی به راحتی می تونست از این ضعف استفاده کنه. با صدای ملایمی توضیح داد: باید خودتون رو مشغول نگه دارید. اینطوری یکی از روزهاتون پر میشه.
دکتر همچنان با بهت نگاه می کرد. نسیم ادامه داد: چه ایرادی داره؟ مهم اینه که هر جایی هستیم، مفید باشیم. نه اینکه کجا هستیم.
مرد با پوزخند سر تکون داد و مثل آدم هایی که فکر می کنند حرف زدن فایده ای نداره، روی صورتش دست کشید. نسیم از عمد این کار رو کرده بود که هم بتونه بیشتر زیر نظرش بگیره و هم مشکل غرور بی جاش رو حل کنه. از طریق موسسه خیلی ها رو به زندگی برگردونده بود و می خواست روی دکتر هم حداقل تلاشش رو کرده باشه. قدمی به سمتش برداشت و دوباره به حرف اومد: آقای شفیق با درجا زدن به جایی نمی رسید... چرا یه فصل جدید تو زندگیتون باز نمی کنید؟ باور کنید عظیم ترین اتفاق ها تو حقیرترین جاها می افته!
- چرند نگو!
- حداقل امتحانش کنید!
romangram.com | @romangram_com