#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_199

يك سال و دوماه گذشته بود اما شهروين هنوز چشم هاش رو باز نكرده بود. توي اين مدت يك روز هم نبود كه كنارش نبوده باشم. خيلي وقت ها باهاش دردو دل مي كردم. گاهي اوقات التماسش ميكردم كه بيدار بشه و بعضي وقت ها هم واسش كتاب مي خوندم.

دستمال رو توي سطل آشغال كنار تخت انداختم. خم شدم پيشونيش رو بوسيدم و اشك هام رو پاك كردم.

بهش زل زدم.

با چشم هاي اشكي گفتم:

- هي تنبل آقا نميخواي بلند شي.

بازهم جوابي نشنيدم.

عصباني گفتم اصلا ميرم بهت خيانت كنم.

يه لحضه حس كردم تكون خور وقتي برگشتم چشم هاش باز بود.

با ذوق و گريه داد زدم. دكتر...دكتر.

دكتر بالاي سر مهبد ايستاده بود و معاينش مي كرد.

دكتر- پس بلاخره تنبلي رو كنار گذاشتي مهبد خان.

بعد روبه من كرد.

-يكم طول ميكشه حواسش برگرده هممون بايد كمكش كنيم.

لبخند بزرگي زدم و دست مهبد رو توي دستم گرفتم.

چندماه بعد مهبد حالش خيلي خوب شده بود.مهبد كه بي طاقت شده بود بلافاصله بعد از خوب شدنش ازم خواستگاري كرد و ازدواج كرديم.

الان توي جزيره هستيم تصميم گرفتيم يك يا دوسال توي جزيره زندگي كنيم تا مهبد به طور كامل نيروش رو به دست بياره...

-هي نيسا هنوز داري مي نويسي؟

اره اين صداي خودشه. راستش الان توي حياط بساط كباب راه انداخته و بماند كه منم يواشكي آدم كوچولوهارو دعوت كردم.


romangram.com | @romangram_com