#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_193
الهه_ خوشحالم كه پاكي و راستي به طور كامل توي دنياي انسان ها فراموش نشده و بعد از هزاران سال شخصي پيدا شده تا جلوي شيطان و افكار ضالمانش رو بگيره...
با غمي كه سعي مي كردم پنهانش كنم كه دوباره هرلحضه اشك از چشم هام جاري نشه گفتم:
_اما شايان خيلي قوي شده و من نميتونم جلوش رو بگيرم.
الهه_اشتباه نكن اين شايان نيست كه قوي تر شده بلكه شيطانه كه روز به روز بيشتر و بيشتر توي وجودش رخنه ميكنه... روح پاك شايان كه هديه خداوند بهش بوده گوشه اي جسمش مدفون شده و روح خبيث شيطان جايگزينش شده...
باتعجب گفتم:
_پس حالا ما بايد چيكار كنيم؟
به گوشه ي غار اشاره كرد و گفت برو اونجا...
بدنم سست شده بود، به سختي ازجام بلند شدم و به سمتي كه اشاره كرده بود رفتم.
يكم كه جلو رفتم يهو يه چشمه با آب طلايي جلوم ظاهر شد كه يه ظرف شيشه اي آبي رنگ استوانه اي كنارش بود.
الهه_اون ظرف رو از اون آب چشمه پر كن و اون آب شفابخش و الهي رو بريز روي شايان...
ظرف رو آب كردم، درش رو بستم و برگشتم چيزي بگم كه در كمال تعجب ديگه غار رو نديدم و پشت سرم جنگل بود و مهبد كه نگران بين درخت ها قدم مي زد.
ديوارنامرئي، غار، نگهبان ها، تابوت عهد و الهه همه غيب شده بود و بازهم تا جايي كه چشم كار مي كرد درخت بود و درخت.
مهبد با ديدنم با عجله به سمتم اومد و يهو توي بغلش كشيدم.
دستش رو روي موهام كشيد و گفت:
_چرا انقد دير كردي؟ فكر كردم اتفاقي واست افتاده.
لبخند غمگيني زدم و از خودم جداش كردم.
به صورت پكرم نگاهي انداخت و گفت:
-خوب... چي شد تونستي الهه رو ببيني؟
romangram.com | @romangram_com