#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_190

مات و مبهوت نگاهشون می کردم درحالی که زبونم بند اومده بود. تا حالا همچین چیزی توی عمرم ندیده بودم.

دوتا آدم بودن یا نه دوتا اسب...

این موجودات افسانه ای رو فقط توی فیلم های تخیلی بچگونه دیده بودم.

قدشون دوبرابر قد خودم بود. تا کمرشون انسان بودن و از کمرشون به بعد اسب دقیقا مثل موجودات افسانه ای اما بازوهاشون سنگی بود و چهره ی اخموی ترسناکی داشتن که باعث می شد به خودت بلرزی...

همینطوری روی زمین افتاده بودم که بلاخره یکیشون با صدای زبر و خشنی گفت:

-تو کی هستی؟ چطور تونستی وارد حریم معبد بشی؟

با صدای لرزونی که ازترس دو رگه شده بود گفتم:

-من باید الهه آناهیتا رو ببینم.

- ما نگهبانان معبد الهه آناهیتا هستیم. دنبالمون بیا...

این رو گفت و هر دوشون ازم جلو زدن و شروع به راه رفتن کردن.

پشت سرشون راه افتادم و سعی کردم ترسم رو گوشه ای از قلبم گیر بندازم و مخفی کنم تا بیشتر از این دست و پا چلفتی به نظر نرسم.

یکم که جلو رفتیم نزدیک ساحل یه غار بود یه غار سنگی توی ساحلی که هیچ کوهی نبود و از یه طرف تا چشم کار می کرد ماسه بود و از یه طرف هم آبی دریا.

نگهبان ها جلوی دهنه ی غار عجیب ایستادن.

نگهبانی که تا اون موقع ساکت بودگفت:

- چون تونستی از دیوار پاک معبد عبور کنی اجازه ی ورود به معبد بهت داده شده ولی باید خیلی مواظب باشی.

این رو گفت و از پشت سرش روی دیوار یه لوح بزرگ آهنی برداشت و به سمتم اومد. با ترس یک قدم عقب رفتم ولی جلوتر اومد و بند چرمی لوح رو به گردنم انداخت.

روی لوح سنگ های رنگی عجیبی بود با اشکال هندسی...

نگهبان دیگه یه تناب بزرگ آورد و یه سرش رو به پام بست و سر دیگش رو توی دستش گرفت. وقتی علت کارش رو پرسیدم گفت:


romangram.com | @romangram_com