#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_187
با توقف ماشین چشم هام رو باز کردم ساعت چهار عصر بود و هوا کم کم رو به خنکا می رفت.
مهبد ماشین رو بیرون جنگل پارک کرده بود. از ماشین پیاده شدیم. مهبد به سمتم اومد و دستم رو گرفت و با شوخ طبعی گفت:
-بریم تو کارش
چشمکی بهش زدم و گفتم:
-آماده ام قربان
برخلاف ظاهر آرومم از استرس زیاد کف دست هام عرق کرده بود.
با مهبد از کوه کوچیکی که درخت های بزرگ زیادی روش بود بالا می رفتیم.
همه جا سبز سبز بود و انگار جز رنگ سبز چیزی به چشم نمی خورد. گه گاهی برگ های درخت ها به پوست صورت و دستم برخورد می کرد و به آرومی می گذشت.
نسیم ملایم و دلنوازی از بین شاخ وبرگ درختان می گذشت و اون ها رو به حرکت وا می داشت. شاخه های درخت ها بعضاً دور شاخه ی درخت کناری خودشون پیچیده بودن و انگار درگوش هم پچ پچ می کردن.
موش کوچیکی یکم اونطرف تر داخل سوراخی خزید و ناپدید شد. بچه مارمولک خاکستری رنگی روی تنه یک درخت به آرومی نشسته بود و به سختی دیده می شد.
مهبد درحالی که نفس نفس می زد ایستاد و به پایین کوه نگاه کرد.
مهبد-از این کوه که پایین بریم کم کم راه هموار میشه از این جا به بعدش به عهده ی توعه فقط تو میتونی بوی نیلوفرآبی رو حس کنی.
نگران نگاش کردم که گفت:
-نترس تو می تونی باید بتونی این تنها راهشه
-اوهوم سعیم رو می کنم.
این رو گفتم و دوباره راه افتادیم. تقریبا نیم ساعتی می شد که توی جنگل راه می رفتیم.
توی سکوت پشت سر مهبد حرکت می کردم که یهو بویی رو حس کردم. خودش بود بوی نیلوفر آبی.
سرجام ایستادم و به سمت راستم خیره شدم. بوی نیلوفر از اونجا می اومد.
romangram.com | @romangram_com