#به_همین_سادگی_پارت_86


-حالا فهمیدی دلیل تردیدها و ترس‌هام رو، دلیل اصرارم برای نه گفتنت رو. زن داداش زحمت کشید به جای من گفت برات.

نگاهم رو دوختم به دست‌هام که از سرما مشتشون کرده بودم.

-تو هم دنیا رو، آدم‌ها رو از نگاه نفیسه خانوم می‌بینی؟

نفسش رو داد بیرون که بخار بلندی روی هوا درست شد.

-نه.

پوزخندی زدم.

-پس لابد فکر کردی من...

نذاشت ادامه بدم.

-محیا جان...

من هم نذاشتم ادامه بده و پر از درد گفتم:

romangram.com | @romangram_com