#به_همین_سادگی_پارت_83


این‌بار نوبت نفیسه بود که به جای یه ابرو هر دو لنگ ابروهای کوتاه و رنگ کرده‌ش بالا بپره.

-خوبه، راستش تو این دورِ زمونه کمتر کسی با این چیزها کنار میاد.

گیج گفتم:

-متوجه حرفتون نمیشم.

لبخند ظاهری زد که از شیش فرسخی مضحک بودنش رو می‌شد حس کرد.

-خب می‌دونی محیا جون شما وضعیت زندگی خوبی دارین، بابات تحصیل‌ کرده و کارمند بانکه، خودت هم که به سلامتی داری دانشجو میشی و یه خانوم تحصیل کرده.

حس کردم حرف‌های عطیه می‌چرخه توی سرم و بی‌اختیار اخم کردم، کاملا بی‌اختیار.

-خب؟!

الکی خندید، معلوم بود حرص می‌خوره از این‌که زدم به در خنگی.

-درسته امیر علی پسر عمه‌ته. نمی‌خوام بگم بده ها نه؛ ولی خب تو فکر کن احمد آقا بی‌سواده و با کلی سختی که کشیده اصلا پیشرفت نکرده. من هم بابای خودم اول همون پایین شهر زندگی می‌کرده و شغلش کفش دوزی بوده؛ ولی حالا چی؟ ماشاءالله بیا و ببین الان چه زندگی داره. می‌دونی محیا دلخور نشو، منظورم اینه که خیلی‌ها اصلا نمی‌تونن پیشرفت کنن؛ مثل همون تعمیرگاهی که هنوز هم احمدآقا اجاره‌ش رو داره و خونه‌شون که پایین شهره. امیرعلی هم به خودش بد کرد، درسته درسش خوب بود و رشته‌ش مکانیک بود و عالی؛ ولی خب وقتی انصراف داده یعنی همون دیپلم. تو این روزگار هم برای دخترها مدرک و ظاهر خیلی مهمه. راستش باور نمی‌کردم تو جوابت مثبت باشه؛ چون هر کسی نمی‌تونه با لباس‌هایی که همیشه کثیف هستن و پر از روغن ماشین و ظاهر نامرتب کنار بیاد.

romangram.com | @romangram_com