#به_همین_سادگی_پارت_79


-سلام. خوبی؟

بد نبود کمی طعنه زدن وقتی این‌قدر دلتنگ می‌شدم و اون بی‌خیال بود.

-ممنون از احوالپرسی‌های شما.

بـ ـوسه‌ی کوتاهی به گونه‌ی امیرسام زد و نگاهش رو دوخت به چشم‌هام و من دلم از اون بـ ـوسه‌ها خواست و خجالت هم خوب چیزی بود، نه؟!

-طعنه می‌زنی؟

با اون فکر توی سرم، طاقت نیاوردم و نگاهم رو دوختم به دست کوچیک امیرسام که محکم پیچیده شده بود دور انگشت امیرعلی. سکوت کردم، نفس آرومی کشید.

-هنوز با خودم کنار نیومدم محیا خانوم، طعنه نزن. هنوز پر از تردیدم و ترس از آینده.

باز سرم از سوال پر شد، نگاهم رو دوختم به چشم‌هایی که لایه‌ی غم گرفته بود از حرفش.

-آینده ترس داره؟ به چی شک داری امیرعلی؟

-ترس داره خانومی. وقتی صبر و تحملت لبریز بشه، وقتی حرف مردم بشه برات عذاب؛ وقتی برسی به واقعیت زندگی و وقتی...

romangram.com | @romangram_com