#به_همین_سادگی_پارت_77
-با عمه میاد.
مامان با سینی چای وارد هال شد و من نفهمیدم مامان کی وقت کرد چادر مشکیش رو با رنگی عوض کنه و چای بریزه بیاره. به هر حال من خوشحال شدم؛ چون تونستم از زیر نگاهها و بقیهی سوالها فرار کنم. طبق عادت همیشگیم به آشپزخونه سرک کشیدم، مهتابی باز هم پر پر میزد. یادش به خیر بچه که بودم هر وقت مهتابی اینجوری میشد فکر میکردم داره عکس میگیره و سعی میکردم خوشگل باشم بیام تو آشپزخونه. بلند خندیدم از فکر دیوونه بازی بچگیهام یه «خدا شفام بده» نثار خودم کردم.
مرغهای خوشمزهی زعفرونی روی گاز بود و عطر برنج ایرانی و کرهی محلی که همیشه مامان بزرگ باهاش غذا درست میکرد، باعث میشد آدم حسابی احساس گشنگی بکنه. عاشق این دورهمیهایی بودم که همه خونهی بابابزرگ جمع میشدیم، چه قدر این شامهای دسته جمعی و صدای خندههای بلند و شلوغ بازی ما بچهها لذت داشت. البته قدیم یه حال و هوای دیگه داشت، همه بچه بودیم و مجرد؛ ولی حالا دو پسر و دو دخترعمومهدی متاهل شده بودن و حنانهی عمههدی از حالا برای کنکور میخوند و چیکار میشد کرد که همه دور هم باشیم با جمعیتی که بیشتر شده بود. با صدای زنگ در، آشپزخونه رو بیخیال شدم و مامان با گذاشتن گوشی آیفون سرجاش در خونه رو باز کرد.
اول از همه عطیه وارد هال شد و مثل همیشه با همه سلام و احوالپرسی کرد و آخر از همه اومد سمت من و شال روی سرم رو که عقب رفته بود کشید جلو.
-درست کن این شالت رو، امیرمحمد هم هست.
تعجب کردم و خب بعد از حرفهای اون روز عطیه جای تعجب هم داشت. باید اسپند دود میکردیم پس برای آقا امیرمحمد که افتخار همراهی داده بود به مامان و باباش. همونطور که شالم رو مرتب میکردم که همه موهام رو بپوشونه گفتم:
-علیک سلام.
لبخند دندوننمایی زد و من نگاهی بهش کردم که خودتی.
-بهت سلام نکردم؟ خب سلام.
زیر لب زهرماری نثارش کردم، همون موقع عمو احمد با سلام بلندش وارد هال شد و بازار احوال پرسی داغ. امیرمحمد، امیرسام رو که من برای بغل کردنش دستهام رو دراز کرده بودم؛ توی بغلم گذاشت و من عاشق این لپهای سفیدش بودم و چشمهای درشت میشیرنگش که از مامانش ارث برده بود. خوب بود غریبی نمیکرد، من هم محکم تو بغلم چلوندمش و بعد جواب احوالپرسی امیرمحمد رو دادم .
romangram.com | @romangram_com