#به_همین_سادگی_پارت_71


سر بلند کردم، دلم نگاه کردن به چشم‌هاش رو می‌خواست و کمی ناز کردن.

-میرم تو خونه دیگه. تو هم دست‌هات رو بشور و بیا.

دستم رو رها کرد، شیر آب رو باز کرد و دست‌هاش رو صابون زد.

-بیا این‌جا.

ابروهام بالا پرید و من یکی به دو کردن قلبم رو چه می‌کردم از اون فاصله نزدیک؟! بدون این‌که به من نگاه کنه گفت:

-بیا دست‌هات رو بشور.

شونه‌هام رو بالا انداختم، این کار رو تو خونه هم می‌تونستم انجام بدم. دست‌هام رو زیر شیر آب گرم با صابون شستم، نگاه خیره‌ی امیرعلی هم روی من بود و من به جای معذب بودن، داشتم لذت می‌بردم از لمس نگاهش روی خودم؛ محرمم بود.

-ببینمت.

سر بلند کردم و امیرعلی دوباره دست‌هاش رو خیس کرد.

-چشم‌هات رو ببند.

romangram.com | @romangram_com