#به_همین_سادگی_پارت_64


باز هم بچه بودیم، اومده بودم دیدن عطیه؛ ولی با عمو بیرون رفته بود. عمه برام چای ریخته بود و بازم قرار بود به خاطر اصرارش بخورم. کسی توی هال نبود و من با غرغر قندون پر از نبات رو زیر و رو می‌کردم.

-دنبال چی می‌گردی تو قندون؟

قیافه‌ی ناراحتم رو به سمت امیر علی گرفتم و لب‌هام رو جمع کردم.

-قند می‌خوام، نبات دوست ندارم.

نزدیکم اومد، جلوم روی دو پاش نشست و یه نبات از قندون برداشت.

-ولی با نبات هم چای خوشمزه‌ست.

شونه‌هام رو بالا انداختم که نبات دستش رو گرفت نزدیک دهنم.

-امتحانش کن.

نمی‌خواستم بخورم؛ اما نمی‌دونم چی شد دهن باز کردم و اون با دست‌های خودش نبات رو به خوردم داد و منتظر شد تا نظرم رو بدونه و من وقتی عطر هل دهنم رو پر کرد بی‌اختیار لبخند زده بودم و مرغم یه پا داشت.

-طعمش خوبه؛ ولی وقتی قند باشه... قند بهتره.

romangram.com | @romangram_com